هــر کمــتر از کـم را کنــارِ خویــش آدم مـی‌کنم...

سـرگیـن کنــارم چـیـده‌ام،تبــدیلِ خاتـم مــی‌کنـم!...

نوبــت بـه مـن تـا می‌رسـد،از لطــف مـی‌انـدازم و

شــادیِ بــــادآورده را انـــدوه و مـاتـــم مـی‌کنــم...

نادوسـتان هسـتند و عزّت می‌چشند از من...هـنوز،

تـف‌هـای سـربالای خــود را آبِ زمــزم می‌کنـم!...

جلّادِ شعر از من چه می‌خواهد،که با دستانِ خویش

اسبـابِ مـرگی تـازه را هر شـب فراهـم می‌کـنم؟...

هـر بار بیـتی رفـت و گوشـی مـستمع پیـدا نشـد...!

حــال آن‌کـه دارم ســادگـی‌هــا را مـجسّم می‌کــنم...

پردیسِ رؤیاهای مـن،جای خس و خاشاک نیست...

روزی جــهان را با سـکوتِ خـود،جهـنّم می‌کـنم...

مـن جنـسِ دنیـای شـماهـا نیستـم...بـی‌مصـرفـید!...

بر این حقیقت جای کتمان نیست...سر خم می‌کنم...

آخــر شــبی وقتــی حــواسِ هیچــکس اینـجا نبـود،

شــرّ ِخـــودم را از ســـرِ دنیـایتـان کــم مـی‌کــنم...

.