محسن انشایی میگه:
نقاشیات کردم میانِ برکهای خالی ...
گردن کشیدی ، بر تنم از هر چه قو ، قوتر !...
بینِ من و تو ماجرای عشق از آن روز ،
وارونه شد ، تو شیر تر ... من بچه آهو تر ...!
.
تهدید کردی: " عشق ، کلی دردسر دارد ...
مردی که عاشق میشود حتما جگر دارد ..."
حالا از این اوضاع حافظ هم خبر دارد ،
من آبرو دارم ، حیا کن ! بی هیاهوتر ...!
.
با هر نگاهم میشنیدی: دوستت دارم ...
یا پشتِ آهم میشنیدی : دوستت دارم ...
در شعرها هم میشنیدی: دوستت دارم ...
پیدا نخواهی کرد دستانی از این رو تر !...
.
هر بار گفتی: " مرگ " ، گفتم چشم ! میمیرم ...
هر بار گفتی : " عشق " ، گفتم از تو میگیرم ...!
" باران " طلب کردی و من در حالِ تبخیرم ...
دیگر چه میخواهی ؟ بگو ! گردن از این مو تر !؟...
.
من راضیام ... حتی به این از عشق سُر خوردن ...
باشد ، برو ! اما نه با رفتن ، نه با مردن ...
تسلیمِ تابوتی چرا ؟ برخیز ، کاری کن !
گردن کشی کن باز هم از هر چه قو ، قو تر !...
.
خوابِ مرا از ابتدا با گریه میدیدی ...
تا انتها خوابِ مرا با گریه میدیدی ...
سنگِ تو را میشورم و تعبیر خواهد شد ،
یک مرد در رؤیای تو ، با چشم و زانو ، تر ...!
.
بله...