رهی معیری میگه:
تو را خـبر ز دلِ بـیقرار باید و نیست !...
غمِ تو هست؛ولی غمگسار باید و نیست ...
.
اســیرِ گــریــهی بـیاخـتـیارِ خـویـشـتـنـم ،
فغان که در کفِ من اختیار باید و نیست ...
.
چـو شـامِ غـم دلـم انـدوهگین نباید و هست ،
چو صبحدم ، نفسم بیغبار باید و نیست !...
.
مـرا ز بـادهی نــوشــیـن نـمـیگـــشـایـد دل ،
که مِی به گرمیِ آغوش یار باید و نیست ...!
.
درونِ آتــش از آنــم کـه آتــشـین گـلِ مـن ،
مرا چو پارهی دل در کنار باید و نیست ...
.
به سـردمـهریِ بادِ خـزان نباید و هست ،
به فیضبخشیِ ابرِ بهار باید و نیست !...
.
چگـونه لافِ محـبّت زنـی کـه از غـمِ عشـق ،
تو را چو لاله ، دلی داغدار باید و نیست !؟...
.
کجا به صحبتِ پاکان رسی که دیدهی تو ،
به سانِ شبنمِ گل اشکبار بـاید و نیست ...!
.
رهـی بـه شــامِ جـدایی چـه طـاقتـیست مـرا ؟
که روزِ وصل ، دلم را قرار باید و نیست !...
.
چقدر میشه رو این غزل زیبایی توصیف کرد آخه!؟
انصافااااا :(((((((((