تو را خـبر ز دلِ بـی‌قرار باید و نیست !...

غمِ تو هست؛ولی غمگسار باید و نیست ...

.

اســیرِ گــریــه‌ی بـی‌اخـتـیارِ خـویـشـتـنـم ،

فغان که در کفِ من اختیار باید و نیست ...

.

چـو شـامِ غـم دلـم انـدوهگین نباید و هست ،

چو صبحدم ، نفسم بی‌غبار باید و نیست !...

.

مـرا ز بـاده‌ی نــوشــیـن نـمـی‌گـــشـایـد دل ،

که مِی به گرمیِ آغوش یار باید و نیست ...!

.

درونِ آتــش از آنــم کـه آتــشـین گـلِ مـن ،

مرا چو پاره‌ی دل در کنار باید و نیست ...

.

به سـردمـهریِ بادِ خـزان نباید و هست ،

به فیض‌بخشیِ ابرِ بهار باید و نیست !...

.

چگـونه لافِ محـبّت زنـی کـه از غـمِ عشـق ،

تو را چو لاله ، دلی داغدار باید و نیست !؟...

.

کجا به صحبتِ پاکان رسی که دیده‌ی تو ،

به سانِ شبنمِ گل اشکبار بـاید و نیست ...!

.

رهـی بـه شــامِ جـدایی چـه طـاقتـیست مـرا ؟

که روزِ وصل ، دلم را قرار باید و نیست !...

.

چقدر میشه رو این غزل زیبایی توصیف کرد آخه!؟

انصافااااا :(((((((((