میرزا حبیب خراسانی میگه:
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست،
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...
در طوف حریمش،ز فنا جامهی احرام
کردیم،که این جامه به تن دوختنی نیست...!
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ...
ای برق! مزن! خرمن ما سوختنی نیست...
یک دانهی "اشک" است روان بر "رخ" زرین...
"سیم" و "زر" ما شکر که اندوختنی نیست!...
در مدرسه آموختهای گرچه بسی علم،
در میکده علمیست که آموختنی نیست...
خود را چه فروشی به دگر کس؟به خود، ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست...
گویند که در خانهی دل هست چراغی
افروخته،کاندر حرم افروختنی نیست...
.
بی نظیره بی نظیر...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم شهریور ۱۴۰۴ ساعت 15:6 توسط خودم
|