شهریار میگه:
از زندگانیام ، گله دارد جوانیام ...
شرمندهی جوانی از این زندگانیام...
گفتی که آتشم بنشانی ... ولی چه سود ؟!...
برخاستی ، که بر سرِ آتش نشانیام ...!
.
دریغا...
از زندگانیام ، گله دارد جوانیام ...
شرمندهی جوانی از این زندگانیام...
گفتی که آتشم بنشانی ... ولی چه سود ؟!...
برخاستی ، که بر سرِ آتش نشانیام ...!
.
دریغا...
بدبختی است که شاعرِ یک شهر باشی و
عشقت ، نخواندت و نمانَد به پای تو ...
راضی شوی به اینکه "شنیدی فقط" که او ،
حالش به هم نمیخورَد از شعرهای تو !...
.
عجب!...
چـقدر ایـن شـهر را گــشتی ...
بـه انسـان بـر نـخوردی خـب !
چــراغِ شـــیــخ در دســـتــت ،
به صورت ، گوهرِ شبتاب ...!
.
مصداقِ بیت حافظ که میگفت :
سـالها دل طـلبِ جـامِ جم از مـا میکـرد ...
آنچه خود داشت ، ز بیگانه تمنّا میکرد !...
بله...!
من خود به سر ندارم ، دیگر هوای سامان ...!
گردون کجا به فکرِ سامانِ من بیفتد ؟...
بله...
همین که اوّلِ پاییز رفتهای یعنی ،
هجومِ غربتِ من را کشاندهای تا دشت ...
به جانِ هر دوی ما را قسم نخور عشقم !
به جانِ هر دوی ما ، باز بر نخواهی گشت ...!
افسوس...
چون مینگرم به کارِ عالم بهتر ،
هر مسئلهای ، دو وجه دارد در بر :
از منظرِ شعر ، آه بیچاره درخت ،
از منظرِ جبر ، آه بیچاره تبر ...!
بدین سان...
پیش از آنی که بخواهی از کنارت میروم ،
تا بدانی عذرِ ما را خواستن ، کارِ تو نیست ...!
بله...!
ای کماندار ! بزن ! تیر مرا میطلبد ...
ای تبردار ! بکوب ! عاقبتش میافتم ...!
یک نفر نیست فقط زود خلاصم بکند !؟
نکشی ، میکشمت ... باش ببین کِی گفتم !...
بدین صورت...
گذشت خوبیام از حد ، به شک دچار شدند ...
به احترام کمی خم شدم ، سوار شدند !...
دلم ز آینه بودن به تنگ آمده است ،
که یک به یک ، همه یارانِ من ، غبار شدند ...!
بله...
طریق عشق ، طریقی عجب خطرناک است ...
نعوذبالله اگر ره به مقصدی نبری !...
عجب...!
تو با قلب دیوانهی من چه کردی !؟...
ببین عشقِ دیوانهی من چه کردی !...
در ابریشمِ عادت آسوده بودم ،
تو با بالِ پروانهی من چه کردی !؟...
بدین سان...
گفتم : ای آئینه ! او هم روبرو دارد تو را ؟
پاسخ امّا تلختر بود از تمامِ ماجرا ...!
گفت : او دیگر به من کاری ندارد تا که هست ،
آنکه او را بهتر از من کرده با خود آشنا ...!
بله...
در آستانهی پیری ، گلایه از شبِ دنیا ، بد است مردِ حسابی ...!
به احترامِ دیازپام ، به لطفِ قصّه و بوسه ، تلاش کن که بخوابی !
گلایه از شبِ کوچک ، و نِق به شیوهی کودک ، بس است حزنِ مبارک !
شبت بلند ، غمت نیز ... غمت بخیر ، شبت نیز !... شب است ... مردِ حسابی !
به این صورت...
تو آبرو مبر ای دوست ، از منی که اسیرم ...
بدزد از همه ، امّا نه از منی که فقیرم ...!
نه از منی که به دارم کشانده ، دار و ندارم ...
نه از منی که به زیرم کشیده ، مکرِ وزیرم !...
همیشه آرزوی مرگ کردهام که مبادا ،
رقیب چشم بدوزد ، به آرزوی حقیرم !...
بریده دستِ مرا تیغِ اعتماد و چگونه ؟...
چگونه دستِ کسی را از این به بعد بگیرم !؟...
تن رعشه گرفتیم که با غیر نشستهست ...
از غیرتمان بود ، نوشتند : حسودیم ...!
جو گندمی از داغٍ غمش ، تار به تاریم ...!
در حسرتِ پیراهنِ او ، پود به پودیم ...
پیگیرِ پریشانیِ ما دیر به دیر است ...
دلتنگ به یک خندهی او ، زود به زودیم !...
بله...
گیسوانِ تو شبیه است به شب ... امّا نه !
شب که اینقدر نباید به درازا بکشد !...
بله !...
همین شما ، که پذیرای شعرِ من بودید ،
مگر نه آنکه به وقتش ، لب و دهن بودید !؟
به تیشهای نرسیدید و کوهکن بودید !
و توشهای هم اگر بود ، راهزن بودید ...!
صدف ندیده ، به گوهر رسیدهاید ... عجب !...
چراغ کشته ، به مجمر رسیدهاید ... عجب !
به خطِ هفتمِ ساغر رسیدهاید ... عجب ...
دو خط نخوانده ، به منبر رسیدهاید ... عجب !...
عجب !...
از کمرگاهِ چلّهها رفتند ...
از پیِ تیر ها نباید گشت !...
چشم بردار ... علیرضا ! بس کن !
از کمان رفته ، بر نخواهد گشت ...!
بدین سان...
یاد آنکه جز به روی مناَش ، دیده وا نبود !...
وان سست عهد ، جز سری از ما سوا نبود ...!
امروز در میانِ کدورت نهاده پای ...
آن روز ، در میانِ من و دوست ، جا نبود !...
کس دل نمیدهد به حبیبی که بیوفاست ...
اول حبیبِ من ، به خدا بیوفا نبود ...!
دل با امیدِ وصل ، به جان خواست دردِ عشق ...
آن روز ، دردِ عشق چنین بیدوا نبود ...!
تا آشنای ما ، سرِ بیگانگان نداشت ،
غم ، با دلِ رمیدهی ما آشنا نبود ...
از من گذشت و من هم از او بگذرم ... ولی ،
با چون منی ، به غیرِ محبّت ، روا نبود !...
هعی...
روز ها فکرِ من این است و همه شب سخنم ،
که چرا غافل از احوالِ دلِ خویشتنم !؟...
از کجا آمدهام ؟... آمدنم بهرِ چه بود !؟...
به کجا میروم آخر ؟... ننمایی وطنم ...!
مرغِ باغِ ملکوتم ... نیَم از عالمِ خاک ...
چند روزی ، قفسی ساختهاند از بدنم ...!
اینگونه...
رفیقان چنان عهدِ صحبت شکستند ،
که گویی نبودهست خود آشنایی !...
بیاموزمت کیمیای سعادت ...:
ز هم صحبتِ بد ، جدایی...! جدایی...!
بدین صورت...
هیــچ نـا اهـلــی نــدارد جـایــگاهـی پـیـشِ مــا ...
هر که از ما دور شد ، قطعاً حرامیزاده بود !...
بــــله...![]()
شب به شب خود را صدا کردی و دیدی نیستی ...
نصفِ عمرت رفت !... اصلاً زندگی را زیستی !؟...
فکرِ حالِ دیگرانی و به فکرت نیستند ...
پس چرا با خشم رو در روی خود میایستی ؟...
یک سؤال افتاده در آئینه وقتی روبروست ...
از خودت گاهی بپرس ...: ای نامشخص ! چیستی !؟...
بله...
دود اگـر بـالا نشـیند ، کـسـرِ شـأنِ شـعـلـه نیـسـت ...
جای چشم ، ابرو نگیرد ... گرچه او بالا تر است !...
بله...![]()
من ندانستم از اول ، که تو بی مهر و وفایی ...
عهد نابستن از آن بِه ، که ببندی و نپایی !...
دوستان عیب کنندم ، که چرا دل به تو دادم !
باید اول به تو گفتن ، که چنین خوب ، چرایی؟...
بله...
دلی که غیب نمای است و جامِ جم دارد ،
ز خاتمی که دمی گم شود ، چه غم دارد !؟...
به خط و خالِ گدایان مده خزینهی دل ...
به دستِ شاهوشی ده ، که محترم دارد !...
بله...![]()