حامد عسگری میگه:

مـثل آن چـایی کـه مـی‌چسبد به سـرما بیشـتر ،

با همـه گرمـیم... با دل‌هــای تنـها ، بیـشتـر !...

درد را بـا جان پـذیراییم و با غـم‌ها خـوشـیم ...

قالیِ کرمان که باشی ، می‌خوری پا بیشتر ...!

بم که بودم ، فقر بود و عشق ... امـا روزگار ،

زخـمِ غـربت بـر دلـم آورد ایـن جـا بـیشتر ...!

هر شـبِ عـمرم بـه یادت اشـک می ریزم ولـی

بـعدِ حـافظ خـوانیِ شـب‌های یــلدا ، بــیشتـر ...

رفته ای ... اما گذشتِ عمر ، تأثیری نداشت ...

مـن که دلـتنگِ تواَم امـروز ... فـردا بیشتر !...

زندگی تلخ است ... از وقتی که رفتی ، تلخ تر

بـغـض ، جانکاه اسـت هنـگامِ تمـاشا بـیشـتر ...

هیچ کس از عشق ، سوغاتی به جز دوری ندید

هـر قَـدَر یـعقوب تنـها شـد ، زلـیخا بـــیشتـر ...

بر بخـارِ پـنجره ، یک شب نوشـتی : "عاشـقم"

خونِ انگشتم بر آجر حک کنم : مــا بیشـتر ...!

.

ما بیشتر!...

ابزار امتیاز دهی

سعدی میگه:

ای ســاربان ! آهســـته رو ، کــآرامِ جــانم مـی‌رود ...

وآن دل کـه بــا خـود داشــتـم ، با دلــستانم مــی‌رود ...

من مانده‌ام مهجور از او ... بیچاره و رنـجور از او ...

گویـی که نـیشی دور از او ، در اسـتخوانم می‌رود !...

گفــتم به نـیرنگ و فسـون ، پـنهان کـنم ریشِ درون ...

پــنهان نمی‌مـاند کـــه خــون ، بر آســـتانم مـی‌رود ...!

مَـحمِل بـدار ای سـاروان ... تنـدی مـکن بــا کـاروان ،

کـز عشـق آن سـروِ روان ، گــویی روانــم مـی‌رود ...

او مـی‌رود دامـن کشـان ، مـن زهـرِ تنـهایـی چـشان ...

دیگر مپرس از من نشان ... کز دل ، نشانم می‌رود !...

برگــشت یـارِ سـرکشـم ، بگـذاشت عـیشِ ناخــوشــم ...

چــون مــجمری پرآتــشم ، کز ســر دخــانم مـی‌رود ...

بـــا آن هــــمـه بیــدادِ او ، ویــن عـــهدِ بـــی‌بـــنیادِ او ،

در ســــیـنه دارم یـادِ او ، یــا بـر زبانـــم مـــی‌رود !...

بــازآی و بــر چشمـم نشــین ، ای دلـــستانِ نــازنین ...

کــآشوب و فــریاد از زمــین ، بر آسمــانم مــی‌رود ...

شــب تـا سـحر مـی‌نـغنوم ، و انــدرزِ کس می‌نشنوم ...

ویــن ره نـه قاصـد می‌روم ، کز کف عنانم می‌رود !...

گفتــم بــگـریم تـا ابِــل ، چـون خـر فـروماند بـه گِل ...

ویــن نــیز نـــتوانم کـــه دل ، با کــاروانم مـــی‌رود ...

صــبر از وصــالِ یـارِ مـن ، برگـشتن از دلـدارِ مــن ،

گر چــه نباشــد کــارِ من ، هــم کـار از آنم می‌رود !...

در رفــتنِ جــان از بــدن ، گـویند هر نوعـی ســخن ...

مــن خـود به چشمِ خویشـتن دیـدم که جـانم مـی‌رود ...!

سـعدی ! فغـان از دسـتِ ما ، لایــق نـبود ای بـی‌وفا ...

طـاقت نمـی‌آرم جـــفـا ، کــــار از فــغانم مـــی‌رود !...

.

دردناک و نغز و بی نظیر...

ابزار امتیاز دهی

بیداد خراسانی میگه:

به حرف‌های عجیبش ، عجیب شک دارم ...

به ایـن خـدای عجیب و غریب ، شک دارم !

.

بـــه سـاده‌لوحـیِ آدم ، بـــه حـیله‌ی شـیطان ،

بـه رازِ بـاغِ درخـتانِ سـیب ، شک دارم ...!

.

بـه سـوزِ آتـشِ دوزخ، به لـطفِ آبِ بهـشت ،

به این حکایتِ انـسان فـریب ، شک دارم !...

.

ز بـس که تـیرِ دعـایم به سـنگ خورده ، دگر

به صـدقِ آیـه‌ی امّـن یُـجیب ، شـک دارم ...!

.

هــمیشـه سـایه‌ای از تـرس پیـشِ رویـم بـود ،

در آن زمان که سرودم ، عجیب شک دارم...

.

شک دارم ...

ابزار امتیاز دهی

یکی بود که میگفت:

در کوچه می‌دوید ، سیـگار می‌کـشید ...

پـیوسـته و شـدید ، سـیگار می‌کـشید ...!

لیـلا عـروس شد ... لیـلا عـروس شد ...

این را که می‌شنید ، سیگار می‌کشید !...

.

اسم شاعر یادم نیست...

ولی شعر...امان...!

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

رفـتـــه‌ی در پـیِ رؤیــای وصـالی بــــهـتـر !

از کسی دیگر و خوابِ خوشِ با او چخبر ؟...

.

هیچ دیدی که چـه مقـدار در این جـای جـنون ،

"تو" هویداست در این شاعرِ خونابه جگر ...؟

.

نامشخص که نبود ... آمدنت ، رفتن داشت ...

اخــتیـاری گـذرم خـورد بـه اجـبارِ خـطر ...!

.

شـبِ پـایان مـن ، آیـنده‌ی افـکارِ تـو بـود ...

واضح است عاقبتِ باغ ، در اعمالِ تبر !...

.

در نبردِ من و تو ، شعر زیان دید ... افسوس

بــرنـگشت ایـن قـــلـمِ کـهنه‌ی مـفقودالاثر ...

.

بودنت ، فحشِ بدی بود که خوردن دارد !

تـا بفهـمم به حـدودم نرسد "کوچکتر" !...

.

سعی کن نگذری از خانه‌ی افسانه‌ی خود ،

که حـقیقت سـرت آوار شـود آخـرِ ســر ...

.

تو هـم آینـده‌ی زیـــبـای خــودت را داری ...

خوب در عمقِ سراب ، عاقبتت را بنگر ...!

.

قـصّه از اوّلِ کـار ارزشِ تـحریر نـــداشـت ...!

نه تو آن سنگِ گرانی ، نه من آن حلقه‌ی زر ...

.

برای تاریخ 9 بهمن ماه 1400 ئه ...

ابزار امتیاز دهی