حامد عسگری میگه:
مـثل آن چـایی کـه مـیچسبد به سـرما بیشـتر ،
با همـه گرمـیم... با دلهــای تنـها ، بیـشتـر !...
درد را بـا جان پـذیراییم و با غـمها خـوشـیم ...
قالیِ کرمان که باشی ، میخوری پا بیشتر ...!
بم که بودم ، فقر بود و عشق ... امـا روزگار ،
زخـمِ غـربت بـر دلـم آورد ایـن جـا بـیشتر ...!
هر شـبِ عـمرم بـه یادت اشـک می ریزم ولـی
بـعدِ حـافظ خـوانیِ شـبهای یــلدا ، بــیشتـر ...
رفته ای ... اما گذشتِ عمر ، تأثیری نداشت ...
مـن که دلـتنگِ تواَم امـروز ... فـردا بیشتر !...
زندگی تلخ است ... از وقتی که رفتی ، تلخ تر
بـغـض ، جانکاه اسـت هنـگامِ تمـاشا بـیشـتر ...
هیچ کس از عشق ، سوغاتی به جز دوری ندید
هـر قَـدَر یـعقوب تنـها شـد ، زلـیخا بـــیشتـر ...
بر بخـارِ پـنجره ، یک شب نوشـتی : "عاشـقم"
خونِ انگشتم بر آجر حک کنم : مــا بیشـتر ...!
.
ما بیشتر!...