مـثل آن چـایی کـه مـی‌چسبد به سـرما بیشـتر ،

با همـه گرمـیم... با دل‌هــای تنـها ، بیـشتـر !...

درد را بـا جان پـذیراییم و با غـم‌ها خـوشـیم ...

قالیِ کرمان که باشی ، می‌خوری پا بیشتر ...!

بم که بودم ، فقر بود و عشق ... امـا روزگار ،

زخـمِ غـربت بـر دلـم آورد ایـن جـا بـیشتر ...!

هر شـبِ عـمرم بـه یادت اشـک می ریزم ولـی

بـعدِ حـافظ خـوانیِ شـب‌های یــلدا ، بــیشتـر ...

رفته ای ... اما گذشتِ عمر ، تأثیری نداشت ...

مـن که دلـتنگِ تواَم امـروز ... فـردا بیشتر !...

زندگی تلخ است ... از وقتی که رفتی ، تلخ تر

بـغـض ، جانکاه اسـت هنـگامِ تمـاشا بـیشـتر ...

هیچ کس از عشق ، سوغاتی به جز دوری ندید

هـر قَـدَر یـعقوب تنـها شـد ، زلـیخا بـــیشتـر ...

بر بخـارِ پـنجره ، یک شب نوشـتی : "عاشـقم"

خونِ انگشتم بر آجر حک کنم : مــا بیشـتر ...!

.

ما بیشتر!...