خيام ميگه:
گـويند هـر آن كـسان كـه بـا پرهـيزنـد ،
زآن سان كه بميرند ، چنان برخيزند ...
.
مـا بـا مِـي و مـعشـوقـه از آنـيـم مُـدام ،
باشـد كه به حشرمان چنان انگيزند ...!
.
بناميزاد به خيام...بناميزاد
گـويند هـر آن كـسان كـه بـا پرهـيزنـد ،
زآن سان كه بميرند ، چنان برخيزند ...
.
مـا بـا مِـي و مـعشـوقـه از آنـيـم مُـدام ،
باشـد كه به حشرمان چنان انگيزند ...!
.
بناميزاد به خيام...بناميزاد
من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد میکند بدجور ...!
ساقه تا شاخهام پر از زخم است ، تبرم درد میکند بدجور ...
من کیام جز نقابی از ابهام؟... درد بحران هوّیت دارم ...
یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور ...!
جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو میبازیم ...
پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد میکند بد جور !...
مثل قابیل ، بی قبیله شدم ... بوی گندم گرفته دنیا را ...
بسکه حوّا هوایی اش کرده ، پدرم درد میکند بدجور ...
هرچه کوه بزرگ میبینی ، همگی روی دوش من هستند ...
عاشقی هم که قوز بالا قوز ... کمرم درد میکند بدجور ...!
تو فقط صبر میکنی تجویز ، من فقط صبر میکنم یکریز ...
بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد میکند بدجور !...
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا ... باران ...
مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد میکند بد جور ...
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخ ...
برسان نشئهای ز لبهایت ، که سرم درد میکند بدجور !...
.
انقلابِ ترکیب واژگان...!
ز استاد که باد روح او شاد،
زیبا مَثَلی مرا بُوَد یاد...
روشن گهرانه،راز میگفت...
در سُلک فسانه،این گهر سُفت،
کز خانهی کدخدای دهقان،
بگریخت بُزی، فرازِ ایوان...
میگشت فرازِ بام،نخجیر...
گرگی به گذاره بود،در زیر...
بُز دید چو گرگ را به ناکام،
بگشاد زبان به طعن و دشنام!
چون دید به حالِ ناگزیرش،
افسوس شمرد،تا به دیرش...!
گرگ از سرِ صبر،گفت کای شوخ!
بیداد منت مباد منسوخ...(يادت نره)
این عربده نیست از زبانت...
دشنام به من دهد مکانت!...
بُز را نرسد به گرگ، دشنام...
این طعنهی تو به ماست از بام...!
زین گونه، درین زمانهی دون،
بيدادِ خسان بود ز گردون!...
هر گوشه،سپهرِ سفله پرور
بوزینه و بُز نموده سرور!...
حیزانِ زمانه را به میدان،
کرده ست حریف شیرمردان...
زین بُز فرمان نبود تشویر،
گر بود مجال حملهی شیر...!
بز بر سر بام جا گرفته،
خوش عرصه ز دست ما گرفته!...
تا کی به جهان، جگر توان خورد؟...
فریاد ز چرخ ناجوانمرد!
هر خیره سری، به کام دارد...
یک بز،نه! که صد به بام دارد...!
.
خیلی آشناست...نه!؟...
در ايـن خـاکِ زرخـيـز ايـران زمين ،
نــبـودنـد جـــز مـردمـی پاک ديـن !...
همـــه دينـــشان مـردی و داد بــود ...
وز آن کـــشـور آزاد و آبـــاد بـود ...!
چـو مـهر و وفـا بـود خـود کيشـشان ،
گُــنَـه بــود آزارِ کــس ، پيشـــشان ...
هـمه بـنـدهی نــابِ يـــزدانِ پـــاک ...
همه دل پر از مهرِ اين آب و خاک ...
پـــدر در پــدر ، آريـــــايــی نـــژاد ...
ز پشـــتِ فــريدونِ نيـــکـو نــــهـاد ...
بـزرگـی بـه مـردی و فـرهنگ بـود ...
گـدایی در ايـن بـوم و بـر ننگ بود !...
کـجـا رفــت آن دانــش و هـوشِ ما ...؟
چـه شـد مِـهرِ ميـهـن فـرامـوشِ مـا ؟...
کـه انـداخت آتـش در ايـن بـوستـان ؟...
کـز آن سـوخـت جـان و دلِ دوسـتان ...
چـه کـرديم کـين گـونه گشـتيم خار؟!...
خِـرَد را فـکنـديم زيـن ســان ز کـار ...
نــبـود ايـن چنيـن کشـور و ديـنِ مـا ...
کــجـا رفـــت آيـــيــنِ ديــريــن مـا ؟...
به يزدان کـه اين کـشور آبـاد بـود !...
هــمـه جــاش ، مــردانِ آزاد بـــود ...
در ايـن کشور، آزادگی ارز داشت ...
کشـاورز خـود خانه و مرز داشـت ...
گـرانـمايـه بـود آنکـه بـودی دبـيـر ...
گرامی بُـد آنکس که بـودی دلـيـر !...
نه دشمن در اين بوم و بر لانه داشت ،
نه بيگانه جایی در این خانه داشت ...!
از آن روز ، دشمن به ما چيره گشت ،
کـه مـا را روان و خِـرَد تيـره گشت ...
از آن روز ، ايـن خانـه ويـرانه شـد ...
کــه نــان آورش ، مـردِ بيـگانه شـد ...
چــو نـاکــس بــه دِه کـد خـدایـی کـنـد ،
کـــشــاورز بـــايــد گــدایــی کــنـد !...
بـه يـزدان کـه گـر مـا خِـرَد داشـتـيـم ،
کـجا ایـن سـرانـجامِ بــد داشــتـیـم ...!؟
بـسـوزد در آتــش گــرت جـان و تـن ،
بِــه از زنــدگـی کـردن و زیـسـتــن ...
اگــر مــايـهی زنـدگـی بــنـدگـیســت ،
دو صد بار مردن به از زندگیست ...!
بــيـا تــا بــکـوشـیـم وجـنـگ آوریـم ...
بـرون سـر از ایـن بـارِ ننگ آوریـم ...
.
پ.ن: دوستان عزیزم محبت کردن خبر دادن گویا این شعر منصوب به جناب فردوسی بزرگ هست نه خود ایشان
با سپاس از اطلاع رسانی عزیزان
قـــومـی ، مــتــفـکـرنــد انـــدر رهِ دیـــن ...
قـومـی ، بـه گـمـان فـتـاده در راه یــقـیـن ...
مــیتـرسـم از آنکـه بــانــگ آیـــد روزی ،
کای بیخبران ! راه نه آن است ، نه این ...!
.
بدون ترس و تعصب فکر کنید ...
پاسخ هویداست !... :)
اگر زِ گور ، به جـایی دری نباشد چـه ...؟!
وگـر تـمام شود ، محـشری نباشـد چـه ...؟!
گرفتم اینکه دری هست و کوبـهای دارد …
در آن کـویر ، کـسِ دیگری نـباشد چه ...؟!
کفنکِشان چو در آیم زِ خاک و حق خواهم ،
دبـیـرِ مـحکمـه را دفـتـری نـباشـد چـه ...؟!
شـرابِ خُــلَّـرِ شـیـراز دادهام از دســت !…
خـبر زِ خـمرهی گیـراتـری نـباشـد چه ...؟!
چـنیـن کـه زحـمـتِ پـرهیز بُـردهام ایـنجـا ،
بـه هـیچ کـرده اگـر کـیفری نبـاشد چه ...؟!
بَرَنده کیـست در این بازیِ سیاه و سپید ...؟
در آن دقـیـقـه اگـر داوری نــبـاشـد چـه ؟...
ای بـا هــــزار غصه و غــم مبتلا وطـــن!
عــمـــری اسیر گشته بــه دامِ بــلا وطــن!
فـــــرشِ قمارخانهی مشتی دغـا وطـــــن!
بـــر بــــوریــا نشسته بـــه کنج عزا وطن!
آماج تـــیـــر و نـیـزۀ جور و جــفـــا وطن!
بی کس وطن! غــــریب وطن! بینوا وطن!
.
دیشب غمی رسید و چه حالی ز من گرفت...
وجدان، دو دسته تا سحرم از یخن گـــرفت...
گفتا چه خفتهای که وطن اهــرمن گـــرفت...
شیــخالشُّیوخِ شهر، رهِ بـــــرهَـمـن گــرفت...
افــتــاده در دهــان هــزار اژدهـــا وطــــن...
بی کس وطـن! غـــریب وطن! بینوا وطن!...
.
دیریست این وطن بجز از غــم ندیده است ...
غیر از عــزا و گــریه و ماتـــم ندیده است...
کام عـطش گـــرفـــتــۀ او نـــم نـدیده است...
یک دوست،یک موافق وهمدم نـدیده است...
آری! نــــدیـــده است یکی آشنا وطــــــن!...
بی کس وطن! غـریب وطن! بینوا وطن!...
.
دزدان ربـوده انــد هـمـه گـنـج و مـال او...
نشنید هیـچ کس بـه جهان قــیـل و قال او...
با آه و نالــه رفت؛ هـمـه مـــاه و سال او...
آتش گـرفــتــه است دل من بـــه حال او!...
در بحر خون و اشک؛ نماید شنا وطـــن...
بی کس وطن!غریب وطن! بینوا وطن!...
.
هر روز، زخم ما بَـتـَر از روز پیش شد...
وابستگی به مـــردم بـــیــگانه بـیش شد...
از دست ریش ها دل ما ریش ریش شد...
شیطان برای ملت ما قوم و خویش شد...!
نیکوتر است مرگ؛به ما زین بقاء وطن...
بی کس وطن!غریب وطن!بینوا وطن !...
.
یک روز این وطن،وطنِ ببر و شیر بود...
هر بیشه اش مکان پـلــنـگی دلـیــر بـود...
دیو سیـه بــه پــنـجۀ رزمَش اسیـر بــود...
بر شرق و غرب،نوکرِ شاهش امیر بود...
تا کی اسیر طائــفـهی بـی حــیـا وطن ؟...
بی کس وطن!غریب وطن!بینوا وطن !...
.
خون بیگناه،بیهوده که ریخته میشود،
پاسخ میگیرند...
بخون دوباره اینو ;)
تـاریـخ گـویـد از سـکوت ،
هـر روز مـاتـم میرسـد ...
حـالا نـشین و صـبر کـن ...
نوبت به ما هم میرسـد !...
.
دلاری که نمیشه ازش نوشت چون دیگه تنها نیم ساعت بعد عددش بیشتر شده...
بیدار نمیشیم دیگه...نمیدونم...
عـمر که بـیعشـق رفت ، هـیچ حسابـش مگیر ...
آب حـیـاتسـت عـشـق ، در دل و جانـش پذیـر ...
هـر کـه جـز ایـن عـاشقـان ، مـاهیِ بـیآب دان ...
مـرده و پـژمرده اسـت ، گر چـه بود او وزیر !...
عـشق چـو بگشاد رخت ، سبز شود هر درخت ...
بـرگِ جـوان بـر دمـد ، هـر نـفس از شـاخ پـیر ...
هر که شود صید عشق، کی شود او صید مرگ ؟
چـون سپترش مه بود، کی رسـدش زخم تیر ...!؟
ســر ز خـدا تـافــتـی ، هـیــچ رهــی یـافـتــی ...؟
جـانـبِ ره بـازگــرد ، یــاوه مــرو خــیر خـیر ...
تـنگِ شـکر خـر بـلاش، ور نخری سرکه باش !
عـاشـقِ ایـن مـیر شـو ، ور نـشوی رو بـمیر ...!
جـملهی جـانهای پـاک ، گـشته اسـیران خاک ...
عـشـق فـرو ریـخـت زر، تـا بـرهـانـد اسـیـر ...!
ای کـه بـه زنـبیل تـو ، هیـچ کـسی نـان نریـخـت
در بـنِ زنبـیـلِ خــود ، هــم بـطـلـب ای فـقـیر ...
چست شو و مرد باش ، حق دهدت صد قماش ...
خـاکِ سـیه گشـت زر ، خونِ سیه گشت شیر ...!
مـفخـرِ تـبریـزیـان ، شـمــسِ حـق و دیـن بـیـا ...
تـا برهـد پـای دل ، ز آب و گـلِ هـمچـو قـیـر ...
.
نغز تر از این میشد واقعا؟... :)
مـن بـی مِـیِ نـاب ، زیـستن نتوانم ...
بــیبـاده ، کـشـیـد بـارِ تـن نتـوانـم ...
مـن بـندهی آن دمـم کـه سـاغی گـوید
یک جامِ دگر بگیر و من ، نتوانم !...
.
تعجب میکنم چرا از ابتدای این وبلاگ یه رباعی هم از خیام نذاشته بودم!...
الآن چک کردم پرهام ریخت فرشاد دراومد...
به غااایت طرفدار خیامم در بین همهی شعرا...
حالا بیشتر خواهم گذاشت
بـگذاشتم بـه هـم ، بـد و نیـکِ زمانه را ...
آزادهام ... نـه دام شـناسم ، نـه دانـه را !...
سـرمای سـرد مهـریِ گـل بـود در چـمن ،
آتــش زدیــم خــار و خــسِ آشــیانـه را ...
کـنجِ قفـس ، به ایـمنیِ او بـهشت نـیسـت !
بـیدام دیـدهایـم ازیـن گوشـه ، دانــه را ...
از حـلقههـای زلـفِ تو داغـم که میدهند ،
انـگـشـتـرِ سـلیمـان انگــشـتِ شـانـه را ...
تــیرِ مـرادِ مـن بـه هـدف برنــمیخورد ،
در خــانهی کمـان بنـهم گـر نشـانه را !...
خواهم اگر ز گوشهی عزلت برون روم ،
گـم مـیکنم ز نــابلـدی ، راه خــانه را ...!
در کوی یار ، سر بنه و خود برو ... کلیم
بـا خــود مبــر امانــتِ ایـن آسـتانـه را ...
.
به به داره...دوباره بخوان...
ســرِ عــقـل آمــدهام پــا بـــگـذارم بــانــــو...
ســرِ زانــوی خــودم سـر بـگـــذارم بـانو!...
من که باشم که از آغوش تو سودی ببـرم؟...
من همین بس که از آتشکده ، دودی ببرم!...
پـل نبـسـتم که بـه آغـوش تو سـر بـسپارم...
پل شـکستم ، کـه بـه رود تـو قـدم بگــذارم!
رود، دریــا شـد و دریـا به خـیابان پیچید...
اتـوبوسی کـه نیـامد ، سـرِ میـدان پیـچید...!
فـریـــدونِ فــرّخ ، فـــرشــته نـــبـود ...
ز مُـشـک و ز عـنـبر سـرشـته نبــود ...
ز داد و دَهِــش یـافــت آن نـیـکـویـی ...
تو داد و دَهِش و کن ، فریدون تویی !...
.
شعور بزرگمرد ، نقطه مقابل حرامزادگی دلقک های صداسیمایی ...
از داغ غمت هر که دلش سوختنی نیست،
از شمع رخت محفلش افروختنی نیست...
در طوف حریمش،ز فنا جامهی احرام
کردیم،که این جامه به تن دوختنی نیست...!
گرد آمده از نیستی این مزرعه را برگ...
ای برق! مزن! خرمن ما سوختنی نیست...
یک دانهی "اشک" است روان بر "رخ" زرین...
"سیم" و "زر" ما شکر که اندوختنی نیست!...
در مدرسه آموختهای گرچه بسی علم،
در میکده علمیست که آموختنی نیست...
خود را چه فروشی به دگر کس؟به خود، ای دل!
بفروش اگر چند که بفروختنی نیست...
گویند که در خانهی دل هست چراغی
افروخته،کاندر حرم افروختنی نیست...
.
بی نظیره بی نظیر...
هــر کمــتر از کـم را کنــارِ خویــش آدم مـیکنم...
سـرگیـن کنــارم چـیـدهام،تبــدیلِ خاتـم مــیکنـم!...
نوبــت بـه مـن تـا میرسـد،از لطــف مـیانـدازم و
شــادیِ بــــادآورده را انـــدوه و مـاتـــم مـیکنــم...
نادوسـتان هسـتند و عزّت میچشند از من...هـنوز،
تـفهـای سـربالای خــود را آبِ زمــزم میکنـم!...
جلّادِ شعر از من چه میخواهد،که با دستانِ خویش
اسبـابِ مـرگی تـازه را هر شـب فراهـم میکـنم؟...
هـر بار بیـتی رفـت و گوشـی مـستمع پیـدا نشـد...!
حــال آنکـه دارم ســادگـیهــا را مـجسّم میکــنم...
پردیسِ رؤیاهای مـن،جای خس و خاشاک نیست...
روزی جــهان را با سـکوتِ خـود،جهـنّم میکـنم...
مـن جنـسِ دنیـای شـماهـا نیستـم...بـیمصـرفـید!...
بر این حقیقت جای کتمان نیست...سر خم میکنم...
آخــر شــبی وقتــی حــواسِ هیچــکس اینـجا نبـود،
شــرّ ِخـــودم را از ســـرِ دنیـایتـان کــم مـیکــنم...
.
ما آزمودهایم در این شهر،بختِ خویش...
بیرون کشید باید از این ورطه،رختِ خویش!...
.
بله...
آدمیزاد هشتاد درصد بدنش آب است ...
من میگویم اشک است ...!
اشک خیلی چیز خوبی است لاکردار ...
آبادی چشم است ...
بزرگترین تمدنها ،
کنار رودخانهها پدیدار شدهاند ...
مگر نه ؟...
.
زیبا بود...
کسی نمیشنود ما را ...
اگر که روی سخن داری ،
و دردِ حرف زدن داری ،
.
اگر دهانِ خودت هستی ،
اگر زبانِ خودت هستی ،
به گوشهای "خودت" رو کن !...
.
کسی نمیشنود ما را ...
همهی ما ، دستِ کم
در روایتِ یک نفر
هیولایی نفرتانگیز هستیم ...!
.
نکتهای بود بس قابل تأمل...
غمِ عشق آمد و غمهای دگر پاک بِبُرد ...
سوزنی باید ، کز پای برآرد خاری ...!
.
چه اسلوب معادلهی جذابی...
به به...
من بستهام لبِ طمع ؛ اما نگارِ من ،
دارد دهانِ بوسهفریبی که آه از او...!
.
آه از او...
هر لحظه که تسلیمم در کارگَهِ تقدیر،
آرام تر از آهو،بیباک ترم از شیر...!
هر بار که میکوشم در کار کنم تدبیر،
رنج از پیِ رنج آید،زنجیر پیِ زنجیر!...
.
به عینه دیدم،ایمان دارم به این حرف...
خب خدمت منم یک ماه پیش تمام شد...
آزاد شدم از یوغ آخر پسرها...
خدایان را سپاس...
غزل جدیدی نوشتم تقدیم به نگاه مهربون شما
.
بعدِ تو جز این نپرسیدم سؤالی بیشتر:
هست آیا غیرِ دل بستن،محالی بیشتر!؟...
.
دوری و در آرزویی بیشتر زاری کنم...
سنگدل!دلتنگی از این جای خالی بیشتر؟...
.
اصل،در تقویمِ من "درد" است...فرقش هیچ نیست...
گاه سالی هست و سالی بیش و سالی بیشتر!...
.
گرچه هر جا خاطراتی هست،بغضی هست...باز
گریهام میبخشد این راهِ شمالی بیشتر...
.
آبِ اقیانوس،گُل را از درون میپَژمُرَد...
هرچه عشقت بیش،رفتن احتمالی بیشتر!...
.
عشق،سبکِ زندگیام بود و شعر،ابرازِ آن...
غیرِ این،از خود ندارم شرحِحالی بیشتر...
.
گرمِ آغوشِ همه،احوالپرسی؟نیست جز،
حسرتِ آغوشِ بکرِ تو،ملالی بیشتر...
.
مخلصم...
یا کنجِ قفس ، یا مرگ ...
این بختِ کبوترهاست ...
دنیا پلِ باریکی بین بد و بدترهاست !...
.
دارک تا ابد...
زهی صبحی که او آید ...
نشیند بر سرِ بالین ،
تو چشم از خواب بگشایی ،
ببینی شاهِ شاهانی ...!
.
موارد دیگری هست که شاه شادانی ذکر شده
این عاشقانه تر بود به نظر من...
ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم...
ای بی خبر ز لذت شرب مدام ما...!
هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق...
ثبت است بر جریده عالم دوام ما!...
.
چه اسـتراحتِ خـوبیست در جـوارِ خـودم ...!
خودم ، برای خودم ، با خودم ، کنارِ خودم !...
هـمیــن دقـیقـه کـه ایـن شــعر را تــمـام کنــم ،
از ایـن شـلوغِ شـما مـیروم بـه غـارِ خـودم ...
اگـــر مـــجـال دهــد روزگــار ، مـیخــــواهـم
دوبــاره حــافـظه باشـد در انحـصارِ خودم ...!
به سمـتِ هیـچ ، تنــم را اشـاعه خــواهم داد ...
بــه گـوشِ او بــرسانید ، رهــسپـارِ خــودَم!...
چه لـذتیسـت کـه یـک صبحِ ســردِ پـاییزی ،
کــنارِ پنـجــره باشـــم در انتــظارِ خــودم ...!
گلـی نـزد بـه ســرم زنـدگی ... اجـازه دهـــید
خــودم گـــلـی بگــذارم سـرِ مـــزارِ خــودم...
اگــر بـرای تــو سخــت اسـت ، نـازنین بپذیر
دلـم بـه کـارِ تـو باشد ، سرم به کارِ خودم ...!
.
باز هم احسان و زیبایی سازی های بی مثالش...
آسمان ، بارِ امانت نتوانست کشید ،
قرعهی کار ، به نامِ منِ دیوانه زدند ...!
.
بله...
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ،
رهِ پنهان بنماید ، که کس آن راه نداند ...!