در ايـن خـاکِ زرخـيـز ايـران زمين ،
نــبـودنـد جـــز مـردمـی پاک ديـن !...

همـــه دينـــشان مـردی و داد بــود ...
وز آن کـــشـور آزاد و آبـــاد بـود ...!

چـو مـهر و وفـا بـود خـود کيشـشان ،
گُــنَـه بــود آزارِ کــس ، پيشـــشان ...

هـمه بـنـده‌ی نــابِ يـــزدانِ پـــاک ...
همه دل پر از مهرِ اين آب و خاک ...

پـــدر در پــدر ، آريـــــايــی نـــژاد ...
ز پشـــتِ فــريدونِ نيـــکـو نــــهـاد ...

بـزرگـی بـه مـردی و فـرهنگ بـود ...
گـدایی در ايـن بـوم و بـر ننگ بود !...

کـجـا رفــت آن دانــش و هـوشِ ما ...؟
چـه شـد مِـهرِ ميـهـن فـرامـوشِ مـا ؟...

کـه انـداخت آتـش در ايـن بـوستـان ؟...
کـز آن سـوخـت جـان و دلِ دوسـتان ...

چـه کـرديم کـين گـونه گشـتيم خار؟!...
خِـرَد را فـکنـديم زيـن ســان ز کـار ...

نــبـود ايـن چنيـن کشـور و ديـنِ مـا ...
کــجـا رفـــت آيـــيــنِ ديــريــن مـا ؟...

به يزدان کـه اين کـشور آبـاد بـود !...
هــمـه جــاش ، مــردانِ آزاد بـــود ...

در ايـن کشور، آزادگی ارز داشت ...
کشـاورز خـود خانه و مرز داشـت ...

گـرانـمايـه بـود آن‌کـه بـودی دبـيـر ...
گرامی بُـد آن‌کس که بـودی دلـيـر !...

نه دشمن در اين بوم و بر لانه داشت ،
نه بيگانه جایی در این خانه داشت ...!

از آن روز ، دشمن به ما چيره گشت ،
کـه مـا را روان و خِـرَد تيـره گشت ...

از آن روز ، ايـن خانـه ويـرانه شـد ...
کــه نــان آورش ، مـردِ بيـگانه شـد ...

چــو نـاکــس بــه دِه کـد خـدایـی کـنـد ،
کـــشــاورز بـــايــد گــدایــی کــنـد !...

بـه يـزدان کـه گـر مـا خِـرَد داشـتـيـم ،
کـجا ایـن سـرانـجامِ بــد داشــتـیـم ...!؟

بـسـوزد در آتــش گــرت جـان و تـن ،
بِــه از زنــدگـی کـردن و زیـسـتــن ...

اگــر مــايـه‌ی زنـدگـی بــنـدگـی‌ســت ،
دو صد بار مردن به از زندگی‌ست ...!

بــيـا تــا بــکـوشـیـم وجـنـگ آوریـم ...
بـرون سـر از ایـن بـارِ ننگ آوریـم ...

.

پ.ن: دوستان عزیزم محبت کردن خبر دادن گویا این شعر منصوب به جناب فردوسی بزرگ هست نه خود ایشان

با سپاس از اطلاع رسانی عزیزان