کلیم کاشانی میگه:
بـگذاشتم بـه هـم ، بـد و نیـکِ زمانه را ...
آزادهام ... نـه دام شـناسم ، نـه دانـه را !...
سـرمای سـرد مهـریِ گـل بـود در چـمن ،
آتــش زدیــم خــار و خــسِ آشــیانـه را ...
کـنجِ قفـس ، به ایـمنیِ او بـهشت نـیسـت !
بـیدام دیـدهایـم ازیـن گوشـه ، دانــه را ...
از حـلقههـای زلـفِ تو داغـم که میدهند ،
انـگـشـتـرِ سـلیمـان انگــشـتِ شـانـه را ...
تــیرِ مـرادِ مـن بـه هـدف برنــمیخورد ،
در خــانهی کمـان بنـهم گـر نشـانه را !...
خواهم اگر ز گوشهی عزلت برون روم ،
گـم مـیکنم ز نــابلـدی ، راه خــانه را ...!
در کوی یار ، سر بنه و خود برو ... کلیم
بـا خــود مبــر امانــتِ ایـن آسـتانـه را ...
.
به به داره...دوباره بخوان...
+ نوشته شده در یکشنبه دوم آذر ۱۴۰۴ ساعت 16:4 توسط خودم
|