بـگذاشتم بـه هـم ، بـد و نیـکِ زمانه را ...

آزاده‌ام ... نـه دام شـناسم ، نـه دانـه را !...

سـرمای سـرد مهـریِ گـل بـود در چـمن ،

آتــش زدیــم خــار و خــسِ آشــیانـه را ...

کـنجِ قفـس ، به ایـمنیِ او بـهشت نـیسـت !

بـی‌دام دیـده‌ایـم ازیـن گوشـه ، دانــه را ...

از حـلقه‌هـای زلـفِ تو داغـم که می‌دهند ،

انـگـشـتـرِ سـلیمـان انگــشـتِ شـانـه را ...

تــیرِ مـرادِ مـن بـه هـدف برنــمی‌خورد ،

در خــانه‌ی کمـان بنـهم گـر نشـانه را !...

خواهم اگر ز گوشه‌ی عزلت برون روم ،

گـم مـی‌کنم ز نــابلـدی ، راه خــانه را ...!

در کوی یار ، سر بنه و خود برو ... کلیم

بـا خــود مبــر امانــتِ ایـن آسـتانـه را ...

.

به به داره...دوباره بخوان...