مرتضی خدایگان میگه:
من درختی کلاغ بر دوشم ، خبرم درد میکند بدجور ...!
ساقه تا شاخهام پر از زخم است ، تبرم درد میکند بدجور ...
من کیام جز نقابی از ابهام؟... درد بحران هوّیت دارم ...
یک اشاره بدون انگشتم ، اثرم درد میکند بدجور ...!
جنگجویی نشسته بر خاکم ، در قماری که هر دو میبازیم ...
پسرم روی دستم افتاده ، سپرم درد میکند بد جور !...
مثل قابیل ، بی قبیله شدم ... بوی گندم گرفته دنیا را ...
بسکه حوّا هوایی اش کرده ، پدرم درد میکند بدجور ...
هرچه کوه بزرگ میبینی ، همگی روی دوش من هستند ...
عاشقی هم که قوز بالا قوز ... کمرم درد میکند بدجور ...!
تو فقط صبر میکنی تجویز ، من فقط صبر میکنم یکریز ...
بس که دندان گذاشتم رویش ، جگرم درد میکند بدجور !...
بستری کن مرا در آغوشت ، با دو نخ شعر و این هوا ... باران ...
مرغ عشقی بدون همزادم ، که پرم درد میکند بد جور ...
برسان قرص بوسه ـ اورژانسی ـ قرص یک ور سفید و یک ور سرخ ...
برسان نشئهای ز لبهایت ، که سرم درد میکند بدجور !...
.
انقلابِ ترکیب واژگان...!