خیام میگه:

مـن بـی مِـیِ نـاب ، زیـستن نتوانم ...

بــی‌بـاده ، کـشـیـد بـارِ تـن نتـوانـم ...

مـن بـنده‌ی آن دمـم کـه سـاغی گـوید

یک جامِ دگر بگیر و من ، نتوانم !...

.

تعجب می‌کنم چرا از ابتدای این وبلاگ یه رباعی هم از خیام نذاشته بودم!...

الآن چک کردم پرهام ریخت فرشاد دراومد...

به غااایت طرفدار خیامم در بین همه‌ی شعرا...

حالا بیشتر خواهم گذاشت

ابزار امتیاز دهی

کلیم کاشانی میگه:

بـگذاشتم بـه هـم ، بـد و نیـکِ زمانه را ...

آزاده‌ام ... نـه دام شـناسم ، نـه دانـه را !...

سـرمای سـرد مهـریِ گـل بـود در چـمن ،

آتــش زدیــم خــار و خــسِ آشــیانـه را ...

کـنجِ قفـس ، به ایـمنیِ او بـهشت نـیسـت !

بـی‌دام دیـده‌ایـم ازیـن گوشـه ، دانــه را ...

از حـلقه‌هـای زلـفِ تو داغـم که می‌دهند ،

انـگـشـتـرِ سـلیمـان انگــشـتِ شـانـه را ...

تــیرِ مـرادِ مـن بـه هـدف برنــمی‌خورد ،

در خــانه‌ی کمـان بنـهم گـر نشـانه را !...

خواهم اگر ز گوشه‌ی عزلت برون روم ،

گـم مـی‌کنم ز نــابلـدی ، راه خــانه را ...!

در کوی یار ، سر بنه و خود برو ... کلیم

بـا خــود مبــر امانــتِ ایـن آسـتانـه را ...

.

به به داره...دوباره بخوان...

ابزار امتیاز دهی