احسان افشاری میگه:
ســرِ عــقـل آمــدهام پــا بـــگـذارم بــانــــو...
ســرِ زانــوی خــودم سـر بـگـــذارم بـانو!...
من که باشم که از آغوش تو سودی ببـرم؟...
من همین بس که از آتشکده ، دودی ببرم!...
پـل نبـسـتم که بـه آغـوش تو سـر بـسپارم...
پل شـکستم ، کـه بـه رود تـو قـدم بگــذارم!
رود، دریــا شـد و دریـا به خـیابان پیچید...
اتـوبوسی کـه نیـامد ، سـرِ میـدان پیـچید...!
+ نوشته شده در سه شنبه ششم آبان ۱۴۰۴ ساعت 12:2 توسط خودم
|