حزين لاهيجي ميگه:
ز استاد که باد روح او شاد،
زیبا مَثَلی مرا بُوَد یاد...
روشن گهرانه،راز میگفت...
در سُلک فسانه،این گهر سُفت،
کز خانهی کدخدای دهقان،
بگریخت بُزی، فرازِ ایوان...
میگشت فرازِ بام،نخجیر...
گرگی به گذاره بود،در زیر...
بُز دید چو گرگ را به ناکام،
بگشاد زبان به طعن و دشنام!
چون دید به حالِ ناگزیرش،
افسوس شمرد،تا به دیرش...!
گرگ از سرِ صبر،گفت کای شوخ!
بیداد منت مباد منسوخ...(يادت نره)
این عربده نیست از زبانت...
دشنام به من دهد مکانت!...
بُز را نرسد به گرگ، دشنام...
این طعنهی تو به ماست از بام...!
زین گونه، درین زمانهی دون،
بيدادِ خسان بود ز گردون!...
هر گوشه،سپهرِ سفله پرور
بوزینه و بُز نموده سرور!...
حیزانِ زمانه را به میدان،
کرده ست حریف شیرمردان...
زین بُز فرمان نبود تشویر،
گر بود مجال حملهی شیر...!
بز بر سر بام جا گرفته،
خوش عرصه ز دست ما گرفته!...
تا کی به جهان، جگر توان خورد؟...
فریاد ز چرخ ناجوانمرد!
هر خیره سری، به کام دارد...
یک بز،نه! که صد به بام دارد...!
.
خیلی آشناست...نه!؟...