حسین منزوی میگه:
خيالِ خامِ پلنگِ من ، به سوی ماه جهيدن بود ...
و ماه را ز بلندايش ، به روی خاک كشيدن بود ...
.
پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد ...
كه عشق ـ ماهِ بلند من ـ ورای دست رسيدن بود !...
.
گلِ شكفته ! خداحافظ ... اگرچه لحظهی ديدارت ،
شروعِ وسوسهای در من به نامِ ديدن و چيدن بود ...
.
من و تو آن دو خطيم آری ! موازيانِ به ناچاری ...
كه هر دو باورمان زآغاز ، به يكدگر نرسيدن بود ...
.
اگر چه هيچ گلِ مرده ، دوباره زنده نشد ... اما ،
بهار در گلِ شيپوری ، مدام گرمِ دميدن بود ...
.
شراب خواستم وعمرم ، شرنگ ريخت به كامِ من ...
فريبكارِ دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود !...
.
چه سرنوشتِ غم انگیزی ، که کرمِ کوچکِ ابریشم ،
تمامِ عمر قفس می بافت ، ولی به فکرِ پریدن بود ...!
.
دردناکه بیت آخر خیلی...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین ۱۴۰۲ ساعت 10:0 توسط خودم
|