بیداد خراسانی میگه:
بخون دوباره اینو ;)
بخون دوباره اینو ;)
به حرفهای عجیبش ، عجیب شک دارم ...
به ایـن خـدای عجیب و غریب ، شک دارم !
.
بـــه سـادهلوحـیِ آدم ، بـــه حـیلهی شـیطان ،
بـه رازِ بـاغِ درخـتانِ سـیب ، شک دارم ...!
.
بـه سـوزِ آتـشِ دوزخ، به لـطفِ آبِ بهـشت ،
به این حکایتِ انـسان فـریب ، شک دارم !...
.
ز بـس که تـیرِ دعـایم به سـنگ خورده ، دگر
به صـدقِ آیـهی امّـن یُـجیب ، شـک دارم ...!
.
هــمیشـه سـایهای از تـرس پیـشِ رویـم بـود ،
در آن زمان که سرودم ، عجیب شک دارم...
.
شک دارم ...
گیرم گلابِ نابِ شما اصلِ قمصر است ،
اما چه سود ؟ حاصل گلهای پرپر است ...!
شرم از نگاهِ بلبل بیدل نمیکنید ،
کز هجرِ گل ، نوای فغانش به حنجر است ؟! ...
از آن زمان که آیینهگردانِ شب شُدید ،
آیینهی دل ، از دَم دوران مکدر است ...
فردایتان چکیدهی امروزِ زندگی است ،
امروزتان ، طلیعهی فردای محشر است !...
وقتی که تیغِ کینه سرِ عشق را برید ،
وقتی حدیثِ درد برایم مکرر است ،
وقتی ز چنگِ شومِ زمان ، مرگ میچکد ،
وقتی دلِ سیاهِ زمین جای گوهر است ،
وقتی بهار، وصلهی ناجورِ فصلهاست ،
وقتی تبر، مدافعِ حقِ صنوبر است ،
وقتی به دادگاهِ عدالت ، طناب دار
بر صدر مینشیند و قاضی و داور است ،
وقتی طراوتِ چمن از اشکِ ابرهاست ،
وقتی که نقشِ خون به دلِ ما مُصور است ،
وقتی که نوح ، کشتیِ خود را به خون نشاند ،
وقتی که مار، معجزهی یک پیمبر است ،
وقتی که برخلافِ تمام فسانهها ،
امروز، شعله، مسلخِ سرخِ سمندر است ،
از من مخواه شعرِ تر، ای بیخبر ز درد ...
شعری که خون از آن نچکد ، ننگِ دفتر است !...
ما با زبانِ سرخ و سرِ سبز آمدیم ...
تیغِ زبان ، بُرندهتر از تیغِ خنجر است !...
این تختهپارهها که به آن چنگ میزنید ،
تهماندههای زورقِ بر خون شناور است ...
حرصِ جهان مزن ، که در این عهدِ بیثبات
روزِ نخست، موعدِ مرگت مقرر است !...
هرگز حدیثِ درد به پایان نمیرسد ،
گرچه خطابهی غزلم رو به آخر است ...
اما هوای شورِ رجز در قلم گرفت ...
سردارِ مثنوی به کفِ خود ، عَلَم گرفت !
در عرصهی ستیز، رجزخوانِ حق شدم ...
بر فرقِ شامِ تیره ، عمودِ فلق شدم ...
مغموم و دلشکسته و رنجور و خستهام ...
در ژرفنای دردِ عمیقی نشستهام ...
پاییزِ بیکسی نفسم را گرفته است ...
بغضی گلوگهِ جَرسم را گرفته است ...
دیگر بس است هرچه دوپهلو سرودهام !
من ریزهخوارِ سفرهی ناکس نبودهام !
من وامدارِ حکمتِ اسرارم ای عزیز...!
من در طریقِ حیدرِ کرّارم ای عزیز!...
من از دیارِ بیهقم ، از نسلِ سربهدار ...
شمشیرِ آبدیدهی میدانِ کارزار ...
ای بیستونِ فاجعه ! فرهاد میشوم !...
قبضه به دست ، تیشهی فریاد میشوم ...
تا بر زنم به کوه ، سکوت و فغان کنم ...
رازی هزار ، از پسِ پرده عیان کنم ...
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود !
گوشِ فلک ز نالهی «بیداد» ، کر شود ...!
در شهر ، هرچه مینگرم غیرِ درد نیست ...
حتی به شاخِ خشکِ دلم ، برگِ زرد نیست !...
اینجا نفس به حنجره انکار میشود ...
با صد زبان ، به کفرِ من اقرار میشود !...
با هر اذانِ صبح به گلدستههای شهر ،
هر روز دیوِ فاجعه بیدار میشود ...
اینجا ز خوفِ خشمِ خدا در دل زمین ،
دیوارِ خانه روی تو آوار میشود ...
با ازدحامِ این همه شمشیرِ تشنهلب ،
هر روز ، روز واقعه تکرار میشود !...
آخر چگونه زار نگریَم برای عشق ؟...
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق؟!...
دیدم در انزوای خزان ، باغِ عشق را ..
دیدم به قلبِ خونِ غزل ، داغِ عشق را ...
دیدم به حکمِ خار ، به گلها کتک زدند !...
مهرِ سکوت بر دهنِ قاصدک زدند ...!
دیدم لگد به ساقهی امید میزنند ...
شلاقِ شب ، به گُردهی خورشید میزنند ...
دیدم که گرگ ، برّهی ما را دریده است ...
دیدم خروس ، دهکده را سر بریده است !...
دیدم «هُبَل» به جای خدا تکیه کرده بود ...!
دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود ...
دیدم خدا به غربتِ خود ، زار میگریست ...
در سوگِ دین ، به پهنهی رخسار میگریست !...
دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است ...
«باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!»
از بس سرودم و نشنیدید ، خستهام ...
من از نگاهِ سردِ شما ، دلشکستهام ...
ای از تبارِ هرچه سیاهی ، سرشتتان !
رنگِ جهنم است تمامِ بهشتتان !...
شمشیرهای کهنهی خود را رها کنید ...
از ذوالفقار شاهِ ولایت حیا کنید !...
بیشک اگر که تیغِ شما ذوالفقار بود ،
هر چهار فصل سال ، همیشه بهار بود ...!
اما به حکمِ سفسطه ، بیداد کردهاید ...
ابلیس را ز اشکِ خدا شاد کردهاید !...
مَردم! در این سراچه بهجز بادِ سرد نیست ...
هرکس که لاف مردیِ خود زد که مرد نیست !...
مردم !... حدیثِ خوردنِ شرم و قیِ حیاست ...!
صحبت ز هتکِ حرمتِ والای کبریاست ...
مردم ...! خدا نکرده مگر کور گشتهاید؟!...
یا از اصالتِ خودتان دور گشتهاید ...؟!
تا کِی برای لقمهی نان ، بندگی کنید ...؟!
تا کِی به زیرِ منّتشان زندگی کنید ...؟!
اشعارِ صیقلیشده تقدیمِ کس نکن ...!
گل را فدای رویشِ خاشاک و خس نکن !...
دل را اسیرِ دلبرِ مشکوک کردهای ...!
دُرّ دَری نثارِ رهِ خوک کردهای ...!
آزاده باش هرچه که هستی عزیزِ من !...
حتی اگر که بت بپرستی عزیز من ...!
اینان که از قبیلهی شومِ سیاهیاند ،
بیرق به دستِ شامِ غریبِ تباهیاند ...
گویند این عجوزهی شب ، راه چاره است ...!
آبستنِ سپیدهی صبحی دوباره است ...!
ای خلق ! این عجوزهی شب ، پا به ماه نیست ...!
آبستنِ سپیدهی صبحِ پگاه نیست ...!
مردم! به سِحر و شعبده در خواب رفتهاید ...
در این کویرِ تشنه ، پیِ آب رفتهاید ...
تا کِی در انتظارِ مسیحی دوبارهاید ...؟!
در جستجوی نورِ کدامین ستارهاید ؟!...
مردم ! برای هیبتمان آبرو نماند ...
فریادِ دادخواهیمان در گلو نماند ...
اینان تمامِ هستی ما را گرفتهاند !...
شور و نشاط و مستیِ ما را گرفتهاند ...
در موجخیزِ حادثه ، کشتی شکسته است ...
در ما غمی به وسعتِ دریا نشسته است ...
در زیرِ بارِ غصّه ، رمق ناله میکند ...
از حجمِ این سروده ، ورق ناله میکند !...
اندوهِ این حدیث ، دلم را به خون کشید ...
عقلِ مرا دوباره به طرْفِ جنون کشید ...
«هَل مِنْ مبارز» از بُنِ دندان برآورم ...!
رخشِ غزل دوباره به جولان درآورم !...
برخیز تا به حرمتِ قرآن ، دعا کنیم !...
از عمقِ جان ، خدای جهان را صدا کنیم ...
با ازدحامِ این همه بت در حریمِ حق ،
فکری به حالِ غربتِ دینِ خدا کنیم ...
در سوگِ صبح ، همدمِ مرغِ سحر شویم...
در صبرِ غم ، به سروِ بلند اقتدا کنیم ...
باید دوباره قبلهی خود را عوض کنیم ...
با خشتِ عشق ، کعبهای از نو بنا کنیم !...
جای طواف و سجده برای فریبِ خلق ،
یک کارِ خیر ، محضِ رضای خدا کنیم ...!
در انتهای کوچه بنبستِ حسرتیم ...
باید که فکرِ عاقبت ، از ابتدا کنیم ...
با این یقین که از پسِ یلدا سحر شود ،
برخیز تا به حرمتِ قرآن دعا کنیم ...
.
برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم رفیق...