شهریار میگه:
از تـو بگـذشـتـم و بگـذاشتــمت بــا دگـران ...
رفتم از کوی تو ، لیکن عقبِ سر ، نگران!...
.
ما گذشتـــیم و گذشــت آنچه تو با ما کردی ،
تو بمان و دگران ... وای به حالِ دگران !...
.
رفته چون مَه به مُحاقم که نشانم ندهند ،
هـرچه آفاق بجویند کران تا به کران ...
.
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محـرمِ مـا نبـوَد دیـدهی کوتهنظران ...!
.
دلِ چـــون آیـنهی اهــلِ صــفا مـیشکـنند ،
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران ...
.
دلِ من دار که در زلفِ شکن در شکنت ،
یادگاریست ز سر حلقهی شوریدهسران ...
.
گلِ این باغ ، به جز حسرت و داغم نفزود ...
لالهرؤیا تو ببخشای به خونینجگران ...
.
رهِ بیدادگران بختِ من آموخت تو را ...!
ورنه دانم تو کجا و رهِ بیدادگران ...
.
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن ،
کاین بود عاقبتِ کارِ جهانِ گذران ...
.
شهریارا غمِ آوارگی و دربهدری ،
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران ...!
.
هعی...