شهریار میگه:
از زندگانیام ، گله دارد جوانیام ...
شرمندهی جوانی از این زندگانیام...
گفتی که آتشم بنشانی ... ولی چه سود ؟!...
برخاستی ، که بر سرِ آتش نشانیام ...!
.
دریغا...
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:55 توسط خودم
|