مولانا میگه:
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ،
رهِ پنهان بنماید ، که کس آن راه نداند ...!
و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذر ها ،
رهِ پنهان بنماید ، که کس آن راه نداند ...!
گــفته بـودی کـه چـرا محـوِ تـماشای مـنی ...؟
و چنان محو ، که یک دم مژه بر هم نزنی !...
مــژه بـر هـم نـزنـم ، تـا کـه ز دســتـم نـرود ،
نـازِ چـشمِ تـو ، به قـدرِ مـژه بـر هم زدنی ...!
.
لطیف تر داریم!؟...
مسافر عزمِ رفتن داشت،فانوسِ مسیرش باش...!
گلِ پنبه! اگر قالی شوی،پامال خواهی شد...!
.
برای ماه،خورشیدی کن و از سایهها،دوری...
اگر چه در دلِ تاریکی،استقبال خواهی شد...!
.
بدین سان...
بایـــد شبــی بـه قــبلهی حـاجات رو کــنم ...
تـــا از خـدای خـویش ، تـو را آرزو کـنم ...
کارم رسیده است به جایی ، که روز و شب
در عــالمِ مـجاز تــو را جـــستـجو کـنم ...!
کـــنـدوی تــازهی مــنی و تـا بنــــوشـمت ،
بایـد به نـیشِ ایـن همـه زنـبور ، خو کنم ...
آنان که پیش از این به مصافِ تو رفتهاند ،
گفتند در طوافِ تو ، با خـون وضو کنم !...
چــون کـوزهگر سـبو کـند از کاسهی سرم ،
بگذار پیش از آن سرِ خود در سـبو کنم ...!
چندان عجیب نـیست که از رشک بشـکند ،
آن دم کـه بـا تــو آینـه را روبــرو کـنـم !...
دنـیا به دل شـکستگیام حــکم داده است ...
بایــد بـرای او ، ورقـی تـــازه رو کــنـم ...
.
بی نظیر...
روزِ مـیـــلادِ مـــن اســـت امــروز ... آغـــازِ ســؤال ...
از کجا اینجا رسیدم ...؟ بهرِ چه ...؟ مقصد کجاسـت ؟...
از زمـــانـی کــه بـه خــویشــم دســت پـــیـدا کــــردهام ،
یــاد دارم هــــسـتیام ، با ایـن ســؤالات آشـــناســت ...!
.
یــــاد دارم خـــــوب مــــیدانـم نـــمیدانــم ...! هــــمـیــن ،
انــــقـلابـی در شـــروعِ درکِ ابــــعـادِ "مــن" اســـت ...
بـیکـرانی که خــداوند است ، اگــر "تــن" فـرض شــد ،
در مـثالی کـوچک امـا خوب ، "مـن" پیراهـن اسـت ...!
.
بــند بنــدم پرسـش اسـت و هـــر کدامـــش بـیجــواب ...
گیــجم و مــستــانه هـــشیـارم ... عــجیبـم ... مبــهمم !...
سیب ، گندم ، هر چه بوده ... از چه رو ممنوعه شد ...؟
مــن کـــجـای ایــن حــقیقــتهــای گـــنگِ عــــالمـم ؟...
.
بــــالهـای ذهـــن هـــــر قــــدر آســمـانیتــــر شـــود ،
تــا بـــبینی چــیسـتـیِ خــویـشـــتن تــکلیفِ تـــوســـت ،
بیــــشتر تــا مـــرزِ درکِ هــــیچ بــودن مــیرســـی ...
هیـــچ را وقـتی بـفهمی ، بـیکـران تـعریفِ تـوست ...!
.
من میگم...![]()
بـا تـو چـه کیـف میدهـد از عشـق پـر شــدن ،
مـابـینِ ایـن جــماعـتِ عـاشـق گــریزِ سـرد ...
در کــافـهای ، کــنـارِ تــو هــمـراهِ قــهـوهای ،
شعری نوشت و خیره به چشمت نگاه کرد !...💜
.
بله :)
خيالِ خامِ پلنگِ من ، به سوی ماه جهيدن بود ...
و ماه را ز بلندايش ، به روی خاک كشيدن بود ...
.
پلنگِ من ـ دلِ مغرورم ـ پريد و پنجه به خالی زد ...
كه عشق ـ ماهِ بلند من ـ ورای دست رسيدن بود !...
.
گلِ شكفته ! خداحافظ ... اگرچه لحظهی ديدارت ،
شروعِ وسوسهای در من به نامِ ديدن و چيدن بود ...
.
من و تو آن دو خطيم آری ! موازيانِ به ناچاری ...
كه هر دو باورمان زآغاز ، به يكدگر نرسيدن بود ...
.
اگر چه هيچ گلِ مرده ، دوباره زنده نشد ... اما ،
بهار در گلِ شيپوری ، مدام گرمِ دميدن بود ...
.
شراب خواستم وعمرم ، شرنگ ريخت به كامِ من ...
فريبكارِ دغل پيشه ، بهانه اش نشنيدن بود !...
.
چه سرنوشتِ غم انگیزی ، که کرمِ کوچکِ ابریشم ،
تمامِ عمر قفس می بافت ، ولی به فکرِ پریدن بود ...!
.
دردناکه بیت آخر خیلی...
سال نوی همه دوستان نازنینم همایون
امیدوارم آغاز بهترین رویدادهای زندگی همراه سلامتی و دل خوش و جیب پر پول باشه
این سال 1402 ی دوست داشتنی...![]()
💜من ماندم و ترکیبِ حسِ خوب و تشویشِ
قلبی که چندی میشود دیگر برای توست !...
دیدارِ تو شاید دلیلِ خلقتِ من بود ...
زیبا ترین قابی که دیدم ، چشمهای توست !...💜
.
![]()
به روحت احترام بزار برای چند دقیقه،
کامل بخون و لذت ببر...
.
صدای گنگِ مرا از سراب میشنوید ...
ستاره خواب کنید ، آفتاب میشنوید ...
از این دقیقه ، فقط آب و تاب میشنوید ...
شنیدم آنچه شنیدم ... جواب میشنوید !...
.
به این شقایقِ در اضطراب گوش کنید ...
به این پرندهی در اعتصاب گوش کنید ...
موظّفید به حرفِ حساب ، گوش کنید !...
به نطقِ آخرم عالیجناب گوش کنید ...!
.
خدای عهد شکن ، عشق بود ... حالا نه !
ترانهی قدغن ، عشق بود ... حالا نه !
همیشه روی سخن ، عشق بود ... حالا نه !
سلاحِ آخرِ من ، عشق بود ... حالا ، نه !...
.
هزار تیرِخطا از کمان گریخته است ...
همان که گفت کنارم بمان ، گریخته است ...!
شهابِ وحشیام از آسمان گریخته است ...
چگونه از تو بگویم ؟... زبان ، گریخته است !...
.
قلم گرفتم و دردا ، قلم نمیگیرد ...
که آتشِ من و هیزم به هم نمیگیرد ...
کسی نشانِ حضور ، از عدم نمیگیرد ...
خوشم که مرگ ، مرا دستِ کم نمیگیرد !...
.
نخواه دشنهی تنتشنه را غلاف کنم ...
نخواه بردگیِ "عین و شین و قاف" کنم !...
قلم به دست گرفتم ، که اعتراف کنم ...
حسابِ آینه را با غبار صاف کنم ...
.
همین شما که پذیرای شعرِ من بودید ،
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید ...؟!
به تیشهای نرسیدید و کوه کن بودید !...
و توشهای هم اگر بود ، راهزن بودید ...!
.
صدف ندیده ، به گوهر رسیدهاید ... عجب !...
چراغ کشته ، به مجمر رسیدهاید ... عجب !...
به خطِ هفتمِ ساغر رسیده اید ... عجب ...!
دو خط نخوانده به منبر رسیده اید ... عجب ...!
.
هلاکِ مخمصهام ... دستبندتان پس کو ؟!...
درختهای زمستان پسندتان پس کو ...؟
سرِ جنازه ی شعر ، آب قندتان پس کو !؟...
چهارپاره شدم ، نیشخندتان پس کو ...!؟
.
کلیدِ مخمصه را در قفس گذاشتهاید ...
کلاهِ شعبده از پیش و پس گذاشتهاید !
کجا فرار کنم ؟ خار و خس گذاشتهاید ...
مگر برای دویدن ، نفس گذاشته اید ...!؟
.
آهای شعر ! رفیقانِ راهزن داری ...
برهنهای و در اندوه ، رختکن داری ...!
غریبی و سرِ هر کوچه ، انجمن داری ...
چقدر هم که به هر دسته ، سینهزن داری ...
.
پیِ مزارِ تو ، با التهاب میآیند ...
خدا قبول کند ... با نقاب میآیند !...
فرشتهاند و به قصدِ عذاب میآیند ...
به وقتِ تیشه زدن ، با گلاب میآیند !...
.
کتابِ معجزه را کنجِ غار پنهان کن ...
هر آنچه داشتی از روزگار ، پنهان کن ...
ستاره از شبِ دنبالهدار پنهان کن ...
فقط نفس بکش ، امّا بخار پنهان کن !...
.
نصیحتی کنم ، انگور را تمام نکن ...
اگر شراب نینداختی ، حرام مکن !...
شرابِ شعر منم ! از غریبه وام مکن ...
مرا مقایسه با شاعرانِ خام ، مکن ...!
.
که در مقایسه ، از دودمانِ خیامم ...
نه گوشِ بهبه و چهچه ، نه چشمِ انعامم ...
به گوشِ عالم و آدم رسید پیغامم ...
حریفِ گوشهی میخانههای بدنامم !...
.
مباد سیلیِ محکم کنند شعرم را ...
شعارهای دمامدم کنند شعرم را ...
مباد قبلهی عالم کنند شعرم را ...!
به روزِ واقعه ، پرچم کنند شعرم را ...
.
متاعِ شعر و شرف ، سرسری فروختهای ...
ولی به حجرهی بی مشتری فروختهای !...
تو را به من چه که دُرِ درّی فروختهای ؟...
مبارک است ! به خوکان ، پری فروختهای !...
.
حرامِ باد شدی ، خاک در دهانت باد !...
دهان دریده ترین شب ، نگاهبانت باد ...
کلاغِ صبحِ مهآلود ، نوحه خوانت باد ...
مرا به سنگ زدی ، شیشه نوش جانت باد !...
.
مرا سیاه نکن آدمِ ذغال فروش ...
مرا چکار به این کوچههای فال فروش ؟...
مرا چکار به این قومِ قیل و قال فروش ؟
گرفته حالم از این شهرِ ضد حال فروش !...
.
از این اجاقِ رها مانده ، دود سهمِ من است ...
"یکی نبودِ" جهانِ کبود سهمِ من است ...!
و کوه نعره زد اینک ، صعود سهمِ من است ،
به قلّه رفتم و دیدم فرود سهمِ من است ...!
.
اگر چه دور و برم جز خطر نمیبینم ،
علاجِ واقعه را در سفر نمیبینم ...
به جز غبارِ قدم ، پشتِ سر نمیبینم ،
و هیچ عاقبتی در هنر ، نمیبینم !...
.
من ایستاده شکستم ... اقامه بهتر از این ...؟!
قلم شدم که بخوانید ، نامه بهتر از این ...؟!
یکی برید و یکی دوخت ... جامه بهتر از این ؟!...
رسیدم و نرسیدم ... ادامه بهتر از این ...؟!
.
به لطفِ شعر ، دل از دلبران ندزدیم ...
از این بساط ِسگی ، استخوان ندزدیدم !...
اگر نداشتم ، از دیگران ندزدیدم ...
من از حیاطِ کسی نردبان ندزدیدم !...
.
قسم به جانِ درختان تبر نساختهام ...
برای بُتکدهای دردسر نساختهام ...
که با فروشِ قلم ، سیم و زر نساختهام ...
برای هیچکسی هم که شر نساختهام !...
.
همیشه پشتِ سخن ، آیهی سکوت منم ...
هزار چهرهی پوشیده در قنوت ، منم ...!
زبانِ سوختهی جنگل بلوط ، منم ...
و پشتِ جاذبهها ، سیبِ در سقوط منم !...
.
و بازماندهی دنیای درد ، ما بودیم ...
کسی که دید و فراموش کرد ، ما بودیم ...
صدای حنجرهی سرخِ درد ، ما بودیم ...
سکوتِ بین دو فنجانِ سرد ، ما بودیم ...!
.
کفافِ حسرت ما را زمین نخواهد داد ...
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد …
کسی به مشقِ درست ، "آفرین" نخواهد داد ...
جوابِ اشک ، به جز آستین نخواهد داد ...!
.
به به فقط...
لینک دانلود اینجاست...
ناگزیر از سفرم ، بی سرو سامان چون "باد" ...
به "گرفتارِ رهایی" نتوان گفت آزاد ...!
کوچ تا چند ؟! مگر میشود از خویش گریخت ؟...
"بال" ، تنها غمِ غربت به پرستو ها داد !...
اینکه "مردم" نشناسند تو را ، غربت نیست ...
غربت آن است ، که "یاران" ببرندت از یاد ...
عاشقی چیست؟ به جز شادی و مهر و غم و قهر ؟!...
نه من از قهرِ تو غمگین ، نه تو از مهرم ، شاد ...!
چشم ، بیهوده به آیینه شدن دوختهای ...
اشک آن روز که آیینه شد ، از چشم افتاد ...!
.
محشر...
اگــر به رســـمِ ادب از ســـرش کــــلاه گـــرفت ،
نســیم ، بـــاز مـــرا بــا تـــو اشــــتباه گــرفت !...
دمـــی بـــه نــاز حــجاب از رُخَــت کـــنار زدی ،
پـرنده ، پـر زد و آهــو ، رمـید و مـاه ، گـرفت ...
بـــه روی گــــردنــت افــتـاد تــاری از گــــیسو ،
تــمـام گردنه را یــک تـــن از ســـپاه گــرفت ...!
دلی چنین که تو داری ، تصاحبش سخت است ...
مــگر کــه آینــه را مــی توان بــه آه گــرفت ؟...
تــو را چــنان وطــنم ، از غـــریبه مــیگـیرم ...
اگــر که دسـتِ تو در دســتِ او پــناه گرفـت ...!
.
زیباییِ مفرط...!
درود رفقا
هم من دارم کم میام این روزا
هم آمار بازدیدمون کم شده :(
داشتم تو کانال تلگرامم تمام دکلمه های علیرضا آذر رو آماده میکردم
گفتم لیستش رو اینجا هم برای شما بزارم که اولویت اینجاست تو زمینهی ادبیات وقتی بحث باشه :)))
این لیست که میزارم،ترتیبش بر اساس نظر منه از حیث جذاب بودن
اما به این معنی نیست که آخریا کمتر جذابنا
ولی این اولیا اصن خداوندگارِ کاراشن...
خدمت شما دوستان:
1. هم مرگ
2. اثر انگشت
3. چهار قطره خون
4. انجماد
5. مدار مربع
6. دایره
7. تومور 2
8. نا نحس
9. دو در یک (به همراه احسان افشاری)
10. اتاق
11. عشق
12. صحنه
13. لحد
14. تاریکخانه
15. تومور 0
16. تومور 1
17. بینامی
18. تومور 3
19. آلبوم
20. پیوند
21. مادیان
22. جنین
لازم به ذکره که آخرین کار که اسمش جنینه رو من چند ساعته متوجه شدم که همچین دکلمه ای وجود داشته و من نشنیدم تا بحال و این عجیب بود واقعا !!
لذا اگه آخر گذاشتم نه برای اینکه متوسط بوده ها
واسه اینکه نشنیدم هنوز
امشب قبل خواب گوش میدم و اینجا نظرمم در آینده راجع بهش میگم.
کلا اگه موافق باشین شما ها هم،طی چند پست میخوام چند تا حرکت بکنم اینجا
یک اینکه برای هر شاعری که دکلمه داره همچین لیستی براتون آماده کنم
دو اینکه طی پست های جدا و مخصوص لینک دانلود مستقیم از همینا و هر چی دکلمه باشه با متن شعر و تیم سازنده کار براتون میزارم
و سه اینکه روی هر کار هم طبق نظر خودم نقدشون خواهم کرد بصورت کوتاه و روان که لذتبخش باشه براتون
نظرتون؟
پ.ن: راستی آی دی کانال تلگرامم هم اینه:
maarl_boro@
دوست داشتین جوین شین :)
مـثل آن چـایی کـه مـیچسبد به سـرما بیشـتر ،
با همـه گرمـیم... با دلهــای تنـها ، بیـشتـر !...
درد را بـا جان پـذیراییم و با غـمها خـوشـیم ...
قالیِ کرمان که باشی ، میخوری پا بیشتر ...!
بم که بودم ، فقر بود و عشق ... امـا روزگار ،
زخـمِ غـربت بـر دلـم آورد ایـن جـا بـیشتر ...!
هر شـبِ عـمرم بـه یادت اشـک می ریزم ولـی
بـعدِ حـافظ خـوانیِ شـبهای یــلدا ، بــیشتـر ...
رفته ای ... اما گذشتِ عمر ، تأثیری نداشت ...
مـن که دلـتنگِ تواَم امـروز ... فـردا بیشتر !...
زندگی تلخ است ... از وقتی که رفتی ، تلخ تر
بـغـض ، جانکاه اسـت هنـگامِ تمـاشا بـیشـتر ...
هیچ کس از عشق ، سوغاتی به جز دوری ندید
هـر قَـدَر یـعقوب تنـها شـد ، زلـیخا بـــیشتـر ...
بر بخـارِ پـنجره ، یک شب نوشـتی : "عاشـقم"
خونِ انگشتم بر آجر حک کنم : مــا بیشـتر ...!
.
ما بیشتر!...
ای ســاربان ! آهســـته رو ، کــآرامِ جــانم مـیرود ...
وآن دل کـه بــا خـود داشــتـم ، با دلــستانم مــیرود ...
من ماندهام مهجور از او ... بیچاره و رنـجور از او ...
گویـی که نـیشی دور از او ، در اسـتخوانم میرود !...
گفــتم به نـیرنگ و فسـون ، پـنهان کـنم ریشِ درون ...
پــنهان نمیمـاند کـــه خــون ، بر آســـتانم مـیرود ...!
مَـحمِل بـدار ای سـاروان ... تنـدی مـکن بــا کـاروان ،
کـز عشـق آن سـروِ روان ، گــویی روانــم مـیرود ...
او مـیرود دامـن کشـان ، مـن زهـرِ تنـهایـی چـشان ...
دیگر مپرس از من نشان ... کز دل ، نشانم میرود !...
برگــشت یـارِ سـرکشـم ، بگـذاشت عـیشِ ناخــوشــم ...
چــون مــجمری پرآتــشم ، کز ســر دخــانم مـیرود ...
بـــا آن هــــمـه بیــدادِ او ، ویــن عـــهدِ بـــیبـــنیادِ او ،
در ســــیـنه دارم یـادِ او ، یــا بـر زبانـــم مـــیرود !...
بــازآی و بــر چشمـم نشــین ، ای دلـــستانِ نــازنین ...
کــآشوب و فــریاد از زمــین ، بر آسمــانم مــیرود ...
شــب تـا سـحر مـینـغنوم ، و انــدرزِ کس مینشنوم ...
ویــن ره نـه قاصـد میروم ، کز کف عنانم میرود !...
گفتــم بــگـریم تـا ابِــل ، چـون خـر فـروماند بـه گِل ...
ویــن نــیز نـــتوانم کـــه دل ، با کــاروانم مـــیرود ...
صــبر از وصــالِ یـارِ مـن ، برگـشتن از دلـدارِ مــن ،
گر چــه نباشــد کــارِ من ، هــم کـار از آنم میرود !...
در رفــتنِ جــان از بــدن ، گـویند هر نوعـی ســخن ...
مــن خـود به چشمِ خویشـتن دیـدم که جـانم مـیرود ...!
سـعدی ! فغـان از دسـتِ ما ، لایــق نـبود ای بـیوفا ...
طـاقت نمـیآرم جـــفـا ، کــــار از فــغانم مـــیرود !...
.
دردناک و نغز و بی نظیر...
به حرفهای عجیبش ، عجیب شک دارم ...
به ایـن خـدای عجیب و غریب ، شک دارم !
.
بـــه سـادهلوحـیِ آدم ، بـــه حـیلهی شـیطان ،
بـه رازِ بـاغِ درخـتانِ سـیب ، شک دارم ...!
.
بـه سـوزِ آتـشِ دوزخ، به لـطفِ آبِ بهـشت ،
به این حکایتِ انـسان فـریب ، شک دارم !...
.
ز بـس که تـیرِ دعـایم به سـنگ خورده ، دگر
به صـدقِ آیـهی امّـن یُـجیب ، شـک دارم ...!
.
هــمیشـه سـایهای از تـرس پیـشِ رویـم بـود ،
در آن زمان که سرودم ، عجیب شک دارم...
.
شک دارم ...
در کوچه میدوید ، سیـگار میکـشید ...
پـیوسـته و شـدید ، سـیگار میکـشید ...!
لیـلا عـروس شد ... لیـلا عـروس شد ...
این را که میشنید ، سیگار میکشید !...
.
اسم شاعر یادم نیست...
ولی شعر...امان...!
رفـتـــهی در پـیِ رؤیــای وصـالی بــــهـتـر !
از کسی دیگر و خوابِ خوشِ با او چخبر ؟...
.
هیچ دیدی که چـه مقـدار در این جـای جـنون ،
"تو" هویداست در این شاعرِ خونابه جگر ...؟
.
نامشخص که نبود ... آمدنت ، رفتن داشت ...
اخــتیـاری گـذرم خـورد بـه اجـبارِ خـطر ...!
.
شـبِ پـایان مـن ، آیـندهی افـکارِ تـو بـود ...
واضح است عاقبتِ باغ ، در اعمالِ تبر !...
.
در نبردِ من و تو ، شعر زیان دید ... افسوس
بــرنـگشت ایـن قـــلـمِ کـهنهی مـفقودالاثر ...
.
بودنت ، فحشِ بدی بود که خوردن دارد !
تـا بفهـمم به حـدودم نرسد "کوچکتر" !...
.
سعی کن نگذری از خانهی افسانهی خود ،
که حـقیقت سـرت آوار شـود آخـرِ ســر ...
.
تو هـم آینـدهی زیـــبـای خــودت را داری ...
خوب در عمقِ سراب ، عاقبتت را بنگر ...!
.
قـصّه از اوّلِ کـار ارزشِ تـحریر نـــداشـت ...!
نه تو آن سنگِ گرانی ، نه من آن حلقهی زر ...
.
برای تاریخ 9 بهمن ماه 1400 ئه ...
مـا آزمــودهایـم در ایــن شـهر بـختِ ، خویــش ...
بیرون کشید باید از این وَرطه ، رَختِ خویش !...
.
از بــس کـه دســت میگَـزَم و آه مــیکشم ،
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش ...
.
دوشـم ز بلبلی چه خـوش آمـد که میسرود ،
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش ...
.
کـای دل تو شـاد باش که آن یارِ تـندخو ،
بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش ...!
.
خواهی که سخت و سست جـهان بر تو بـگذرد ،
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش ...
.
وقت است کز فراقِ تـو ، وز سوزِ انـدرون ،
آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش ...
.
ای حــافظ ار مــراد مُــیَسَّـر شـدی مــدام ،
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش !...
.
بیت آخر ینی
باش تا بشه!...
چقد قشنگ!... :)
رفیق ! بعدِ هرس ، شاخه خشک شد ؛ نه درخت !...
بـه آن که رفـت ، بگو مـن ضـرر نخـواهم کـرد …!
.
کوتاه ،
مفید ،
مختصر ،
بمب ...!
تو را خـبر ز دلِ بـیقرار باید و نیست !...
غمِ تو هست؛ولی غمگسار باید و نیست ...
.
اســیرِ گــریــهی بـیاخـتـیارِ خـویـشـتـنـم ،
فغان که در کفِ من اختیار باید و نیست ...
.
چـو شـامِ غـم دلـم انـدوهگین نباید و هست ،
چو صبحدم ، نفسم بیغبار باید و نیست !...
.
مـرا ز بـادهی نــوشــیـن نـمـیگـــشـایـد دل ،
که مِی به گرمیِ آغوش یار باید و نیست ...!
.
درونِ آتــش از آنــم کـه آتــشـین گـلِ مـن ،
مرا چو پارهی دل در کنار باید و نیست ...
.
به سـردمـهریِ بادِ خـزان نباید و هست ،
به فیضبخشیِ ابرِ بهار باید و نیست !...
.
چگـونه لافِ محـبّت زنـی کـه از غـمِ عشـق ،
تو را چو لاله ، دلی داغدار باید و نیست !؟...
.
کجا به صحبتِ پاکان رسی که دیدهی تو ،
به سانِ شبنمِ گل اشکبار بـاید و نیست ...!
.
رهـی بـه شــامِ جـدایی چـه طـاقتـیست مـرا ؟
که روزِ وصل ، دلم را قرار باید و نیست !...
.
چقدر میشه رو این غزل زیبایی توصیف کرد آخه!؟
انصافااااا :(((((((((
صبا اگر به "نرفتن" ، "ثبات" ، معنا داشت ،
مـثالِ "بـاد" نـمیشـد بـه شـعرهـای کـهن !...
.
از تـو بگـذشـتـم و بگـذاشتــمت بــا دگـران ...
رفتم از کوی تو ، لیکن عقبِ سر ، نگران!...
.
ما گذشتـــیم و گذشــت آنچه تو با ما کردی ،
تو بمان و دگران ... وای به حالِ دگران !...
.
رفته چون مَه به مُحاقم که نشانم ندهند ،
هـرچه آفاق بجویند کران تا به کران ...
.
میروم تا که به صاحبنظری باز رسم
محـرمِ مـا نبـوَد دیـدهی کوتهنظران ...!
.
دلِ چـــون آیـنهی اهــلِ صــفا مـیشکـنند ،
که ز خود بیخبرند این ز خدا بیخبران ...
.
دلِ من دار که در زلفِ شکن در شکنت ،
یادگاریست ز سر حلقهی شوریدهسران ...
.
گلِ این باغ ، به جز حسرت و داغم نفزود ...
لالهرؤیا تو ببخشای به خونینجگران ...
.
رهِ بیدادگران بختِ من آموخت تو را ...!
ورنه دانم تو کجا و رهِ بیدادگران ...
.
سهل باشد همه بگذاشتن و بگذشتن ،
کاین بود عاقبتِ کارِ جهانِ گذران ...
.
شهریارا غمِ آوارگی و دربهدری ،
شورها در دلم انگیخته چون نوسفران ...!
.
هعی...
من و جامِ مِی و معشوق ، الباقی اضافات است !...
اگر هستی که بسم الله ... در تأخیر ، آفات است ...!
.
مرا محتاجِ رحمِ این و آن کردی ، ملالی نیست ...
تو هم محتاج خواهی شد ... جهان ، دارِ مکافات است...!
.
ز من اقرار با اجبار می گیرند ... باور کن ،
شکایت های من از عشق ازین دست اعترافات است !...
.
میانِ خضر و موسی چون فراق افتاد ، فهمیدم
که گاهی واقعیت با حقیقت در منافات است ...
.
اگر در اصل ، دین حُبّ است و حُبّ در اصلِ دین ، بی شک
به جز دلدادگی هر مذهبی ، مُشتی خرافات است ...!
.
عیان است زیبایی اشعار فاضل...نیاز به وصف من نیست!...
در برم هست ، ولی در بر من نیست فقط !...
چه کنم ؟ دلبر مـن ، دلبر مـن نیست فقـط ...!
هر دو در جبهه ی عشقیم! اگر او زخمی ست ...
مشکل اینجاسـت که در سنـگر من نیسـت فقط ...
بـالـش مشـترکـی هـسـت! ولـی او خـواب و ،
من در اندیشه که او همسر من نیست فقط !...
کشـتی پیـرم و در سـعیِ به دریا نزدن ...
تاب امواج تو در لنگر من نیست فقط ...!
هرچـه باشد ، سـرِ یک چیز تـفاهم داریـم :
اختلافِ من و تو ، باورِ من نیست فقط !...
اینـکه بـا حـیله خـودم را بـه تـو تحـمیل کنـم ،
در سرم نیست ولی در سر من نیست فقط !...
.
زیبا...
بخش هایی از غزل
رفــت و غــزلم چـشم به راهـش نـگران شد ...
دلــشـورهی مـا بـود ، دل آرامِ جــهـان شـد !...
در اوّلِ آســایـشمـان ، سقــف فـرو ریـخت ...
هــنگـامِ ثـمر دادنمـان بــود ، خـزان شــد ...!
زخـمی بـه گِـلِ کهـنهی مـا کاشـت خــداونـد ...
اینـجا کـه رسـیدیـم ، هـمان زخـم دهان شد ...!
آنگاـه هـمان زخـم ، هـمان کـورهی کـوچک ،
شــد قـلّــهی یــک آه ، مســیرِ فــوران شـد !...
بـا مـا کـه نـمکگـیرِ غـزل بود چـنین کرد ...!
بـا خـلق نـدانـیم چـه هــا کـرد و چـنان شـد !...
مــا حـــسـرتِ دلــتنـگی و تنـهایـیِ عشــقیـم ...
یعـقوب پسـر دیـد ، زلیـخا کـه جـوان شـد !؟...
جــان را بـه تمـــنّـای لبـش بـردم و نـگرفت ...
گـفتم بِـسِـتان بـوسه بـده ، گـفت گـران شـد !...
یـک عمـر بـه ســودای لــبـش سـوختـم و آه ...
روزی کـه لـب آورد بـبوسم ، رمضان شد !...
یـک حـافظِ کهنه ، دو سه تا عطر ، گلِ سر ...
رفت و همهی دلخوشیام ، یک چمدان شد !...
با هـر که نـوشتیم چـه هـا کرد ، بـه مـا گـفت :
مـصداقِ همـان "وای بـه حـالِ دگران" شد !...
.
پس از مدت ها نبودن![]()
سلااام مجدد![]()
قبلا از این شاعر خوشم میومد ... :)
افسوس از تیره راهان هستند... :)
ولی شعرهاش کماکان دوست داشتنیه...
پ.ن: مرسی از سحر خانوم عزیز که فقط اوشون این مدت کامنت گذاشت من باب غیبتم![]()
![]()
دم شما گرم![]()
درسـته کـه درگـیرِ روزای سـختـم
برای تـو که وقـت دارم عزیـزم!...
واسه این همه نا امیدی دعـا کـن ...
دعـا کن فـقط کـم نیـارم عـزیزم ...
.
جـوونم ، جوونم ، جوونم ، جوونم !...
نه اونقدر که از عشق چیزی ندونم...!
نـه اونـقدر کـه عــینِ خیـالـم نـباشه ...
نه اونقدر که بی تو بخوام و بتونم !...
.
ای عشق ببین دلم شکسته ، از این شبای خسته ، از این همه جدایی ...
ای عشـق خـرابه حـال و روزم ... میسـازم و میسوزم تو تنـهایی ...
.
از ایـن زخمه کهــنه ، اِبــایـی نـدارم ،
کـه زخـمِ عمـیقم ، نمـک گیرِ عشقه ...
چشای سیاه تو ، تقصیرِ من نیست ...!
چـشـای سـیـاهِ تـو تقـصیـرِ عـشقـه ...!
.
ببین اسمِ این عشقه ... دیوونگی نیست !...
کـه ایـن عــشـق ، راهِ نـــجـاتـی نــداره ...
تا روزی که زندهم ، تورو دوست دارم ...
چــــراشَـم بـه تـــو ارتـــباطی نـــداره !...
.
همینقدر معصومانه... :)
وسایل و کتابو آماده کردین؟
خاطرَت نیست مرا ... خـانهات آباد ! برو ...
از کنارِ منِ غمگـین ، خوش و دلـشاد برو ...
چـای و سـیگـار کـنارم بـزن و بعـد از ایـن ،
فـکرَت آرام کـن از دغـدغـه ، آزاد بـرو !...
فـکرِ همصـحبتیات با دگـران کشـت مـرا ...
تا نـکردم سـرِ تـو شـیون و فـریاد ، بـرو ...!
صـیدِ مـن بـودی و صـیاد شـدی با نـظری ...
تا که زخمیام ، از این وضعیتِ حاد برو !...
دیـگـر آینـدهی خـوبی کــه بــه سـر داشـتهام ،
نگرانش نشو ... از فکرِ من افتاد ... برو ...!
.
بخشی از غزل
از مجموعه غزل "نامشخص"
انتشارات شالگردن ( لینک در پیوندها)
مرا ز خاطرِ تو هیچکس جدا نکند ...
که دشمنم به دلم این جفا روا نکند ...!
برای حالِ کسی چون من ، از گذشته مگو !
کـه دردِ خاطـره را ، خاطـره دوا نــکند ...!
به این منِ همه بیدل ، فقط مگو مجنون ...
کـه حـقِّ مطلـبِ مـا را جـنون ادا نـکند !...
خـدا مـرا ز خـیالِ تـو در امـان دارد ...
به این خدا نشناست بگو : خدا نکند !...
.
با اینکه حتی تو زندگیمون یه روزِ خوبم با هم ندیدیم ،
اما هنوزم باور نکردم ما زنده ایم و از هم بریـدیم !...
بـا اینـکه تـوی بـود و نبـودت تــنـها دلیـلِ دیـوونـگیمـی ،
اصرارم اینه هر جا که میرم ، بگم هنوزم تو زندگیمی ...
.
مـــثِ یــه دیــــوونـه شـــدم ،
که خستهس از دیوونگیش ...
ولی نمیذاره جنـونشم بمیره !
یــــکـی بـــه دادم بـــرسه ...
بـــه قیـــمـتِ کشـــتـنِ مــن ،
امیدِ برگشتنتو ازم بگیره ...!
.
داره مـنو نگفـتههام بـدجوری بیمـار میکنه ...
انقدی که سکوتمم ، یه شهرو بیدار میکنه !...
دلـم از دنیـا دیـگه چـیزی نمیـخواد ...
دیگه هیشکی جز تورو یادم نمیاد !...
.
ای وای من...
گــر ســرِ صـــحـبـتِ یــارانِ مــوافــق داری ،
منـم و فـکر و خـیالِ تـو ، بــیا ... بسـم الله !...
من نـه آنم ، که بـه تیغ از تـو بگردانم روی ...
امتحان کن به دو صد زخم مرا ... بسم الله ...!
.
بسم الله...!
بزودی آموزش شعر (به روشِ قشنگ و جذابش)رو شروع میکنم...![]()
هر جلسه رو فایل پادکست صوتی یا تصویری میگیرم براتون،لینکش رو میزارم با تمرین های مخصوص هر جلسهش
آماده کنین وسایلتونو...![]()
یه کلاسورِ یا دفترِ صد برگ بگیرید براش(کلاسور بهتره چون دیوایدر داره بخش بندی ها قشنگ تر میشه تو جزوهتون)
هر کی از هر شاعری کتاب داره،معرفی کنه اینجا،تا منم پیشنهادام رو بدم بهتون...![]()
فعلا هم نیاز نیست کتابی بخرین...هر وقت تخصصی تر رفتیم جلو،ریفرنس خوب معرفی میکنم...![]()
آماده ها،بسم الله!...![]()