احسان افشاری میگه:
به روحت احترام بزار برای چند دقیقه،
کامل بخون و لذت ببر...
.
صدای گنگِ مرا از سراب میشنوید ...
ستاره خواب کنید ، آفتاب میشنوید ...
از این دقیقه ، فقط آب و تاب میشنوید ...
شنیدم آنچه شنیدم ... جواب میشنوید !...
.
به این شقایقِ در اضطراب گوش کنید ...
به این پرندهی در اعتصاب گوش کنید ...
موظّفید به حرفِ حساب ، گوش کنید !...
به نطقِ آخرم عالیجناب گوش کنید ...!
.
خدای عهد شکن ، عشق بود ... حالا نه !
ترانهی قدغن ، عشق بود ... حالا نه !
همیشه روی سخن ، عشق بود ... حالا نه !
سلاحِ آخرِ من ، عشق بود ... حالا ، نه !...
.
هزار تیرِخطا از کمان گریخته است ...
همان که گفت کنارم بمان ، گریخته است ...!
شهابِ وحشیام از آسمان گریخته است ...
چگونه از تو بگویم ؟... زبان ، گریخته است !...
.
قلم گرفتم و دردا ، قلم نمیگیرد ...
که آتشِ من و هیزم به هم نمیگیرد ...
کسی نشانِ حضور ، از عدم نمیگیرد ...
خوشم که مرگ ، مرا دستِ کم نمیگیرد !...
.
نخواه دشنهی تنتشنه را غلاف کنم ...
نخواه بردگیِ "عین و شین و قاف" کنم !...
قلم به دست گرفتم ، که اعتراف کنم ...
حسابِ آینه را با غبار صاف کنم ...
.
همین شما که پذیرای شعرِ من بودید ،
مگر نه آنکه به وقتش لب و دهن بودید ...؟!
به تیشهای نرسیدید و کوه کن بودید !...
و توشهای هم اگر بود ، راهزن بودید ...!
.
صدف ندیده ، به گوهر رسیدهاید ... عجب !...
چراغ کشته ، به مجمر رسیدهاید ... عجب !...
به خطِ هفتمِ ساغر رسیده اید ... عجب ...!
دو خط نخوانده به منبر رسیده اید ... عجب ...!
.
هلاکِ مخمصهام ... دستبندتان پس کو ؟!...
درختهای زمستان پسندتان پس کو ...؟
سرِ جنازه ی شعر ، آب قندتان پس کو !؟...
چهارپاره شدم ، نیشخندتان پس کو ...!؟
.
کلیدِ مخمصه را در قفس گذاشتهاید ...
کلاهِ شعبده از پیش و پس گذاشتهاید !
کجا فرار کنم ؟ خار و خس گذاشتهاید ...
مگر برای دویدن ، نفس گذاشته اید ...!؟
.
آهای شعر ! رفیقانِ راهزن داری ...
برهنهای و در اندوه ، رختکن داری ...!
غریبی و سرِ هر کوچه ، انجمن داری ...
چقدر هم که به هر دسته ، سینهزن داری ...
.
پیِ مزارِ تو ، با التهاب میآیند ...
خدا قبول کند ... با نقاب میآیند !...
فرشتهاند و به قصدِ عذاب میآیند ...
به وقتِ تیشه زدن ، با گلاب میآیند !...
.
کتابِ معجزه را کنجِ غار پنهان کن ...
هر آنچه داشتی از روزگار ، پنهان کن ...
ستاره از شبِ دنبالهدار پنهان کن ...
فقط نفس بکش ، امّا بخار پنهان کن !...
.
نصیحتی کنم ، انگور را تمام نکن ...
اگر شراب نینداختی ، حرام مکن !...
شرابِ شعر منم ! از غریبه وام مکن ...
مرا مقایسه با شاعرانِ خام ، مکن ...!
.
که در مقایسه ، از دودمانِ خیامم ...
نه گوشِ بهبه و چهچه ، نه چشمِ انعامم ...
به گوشِ عالم و آدم رسید پیغامم ...
حریفِ گوشهی میخانههای بدنامم !...
.
مباد سیلیِ محکم کنند شعرم را ...
شعارهای دمامدم کنند شعرم را ...
مباد قبلهی عالم کنند شعرم را ...!
به روزِ واقعه ، پرچم کنند شعرم را ...
.
متاعِ شعر و شرف ، سرسری فروختهای ...
ولی به حجرهی بی مشتری فروختهای !...
تو را به من چه که دُرِ درّی فروختهای ؟...
مبارک است ! به خوکان ، پری فروختهای !...
.
حرامِ باد شدی ، خاک در دهانت باد !...
دهان دریده ترین شب ، نگاهبانت باد ...
کلاغِ صبحِ مهآلود ، نوحه خوانت باد ...
مرا به سنگ زدی ، شیشه نوش جانت باد !...
.
مرا سیاه نکن آدمِ ذغال فروش ...
مرا چکار به این کوچههای فال فروش ؟...
مرا چکار به این قومِ قیل و قال فروش ؟
گرفته حالم از این شهرِ ضد حال فروش !...
.
از این اجاقِ رها مانده ، دود سهمِ من است ...
"یکی نبودِ" جهانِ کبود سهمِ من است ...!
و کوه نعره زد اینک ، صعود سهمِ من است ،
به قلّه رفتم و دیدم فرود سهمِ من است ...!
.
اگر چه دور و برم جز خطر نمیبینم ،
علاجِ واقعه را در سفر نمیبینم ...
به جز غبارِ قدم ، پشتِ سر نمیبینم ،
و هیچ عاقبتی در هنر ، نمیبینم !...
.
من ایستاده شکستم ... اقامه بهتر از این ...؟!
قلم شدم که بخوانید ، نامه بهتر از این ...؟!
یکی برید و یکی دوخت ... جامه بهتر از این ؟!...
رسیدم و نرسیدم ... ادامه بهتر از این ...؟!
.
به لطفِ شعر ، دل از دلبران ندزدیم ...
از این بساط ِسگی ، استخوان ندزدیدم !...
اگر نداشتم ، از دیگران ندزدیدم ...
من از حیاطِ کسی نردبان ندزدیدم !...
.
قسم به جانِ درختان تبر نساختهام ...
برای بُتکدهای دردسر نساختهام ...
که با فروشِ قلم ، سیم و زر نساختهام ...
برای هیچکسی هم که شر نساختهام !...
.
همیشه پشتِ سخن ، آیهی سکوت منم ...
هزار چهرهی پوشیده در قنوت ، منم ...!
زبانِ سوختهی جنگل بلوط ، منم ...
و پشتِ جاذبهها ، سیبِ در سقوط منم !...
.
و بازماندهی دنیای درد ، ما بودیم ...
کسی که دید و فراموش کرد ، ما بودیم ...
صدای حنجرهی سرخِ درد ، ما بودیم ...
سکوتِ بین دو فنجانِ سرد ، ما بودیم ...!
.
کفافِ حسرت ما را زمین نخواهد داد ...
زمانه هم که به جز نقطه چین نخواهد …
کسی به مشقِ درست ، "آفرین" نخواهد داد ...
جوابِ اشک ، به جز آستین نخواهد داد ...!
.
به به فقط...
لینک دانلود اینجاست...