حافظ میگه:
مـا آزمــودهایـم در ایــن شـهر بـختِ ، خویــش ...
بیرون کشید باید از این وَرطه ، رَختِ خویش !...
.
از بــس کـه دســت میگَـزَم و آه مــیکشم ،
آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش ...
.
دوشـم ز بلبلی چه خـوش آمـد که میسرود ،
گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش ...
.
کـای دل تو شـاد باش که آن یارِ تـندخو ،
بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش ...!
.
خواهی که سخت و سست جـهان بر تو بـگذرد ،
بگذر ز عهدِ سست و سخنهایِ سختِ خویش ...
.
وقت است کز فراقِ تـو ، وز سوزِ انـدرون ،
آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش ...
.
ای حــافظ ار مــراد مُــیَسَّـر شـدی مــدام ،
جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش !...
.
بیت آخر ینی
باش تا بشه!...
چقد قشنگ!... :)
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم دی ۱۴۰۱ ساعت 15:52 توسط خودم
|