مـا آزمــوده‌ایـم در ایــن شـهر بـختِ ، خویــش ...

بیرون کشید باید از این وَرطه ، رَختِ خویش !...

.

از بــس کـه دســت می‌گَـزَم و آه مــی‌کشم ،

آتش زدم چو گُل به تنِ لَخت لَختِ خویش ...

.

دوشـم ز بلبلی چه خـوش آمـد که می‌سرود ،

گل گوش پهن کرده ز شاخِ درختِ خویش ...

.

کـای دل تو شـاد باش که آن یارِ تـندخو ،

بسیار تند روی نشیند ز بختِ خویش ...!

.

خواهی که سخت و سست جـهان بر تو بـگذرد ،

بگذر ز عهدِ سست و سخن‌هایِ سختِ خویش ...

.

وقت است کز فراقِ تـو ، وز سوزِ انـدرون ،

آتش درافکنم به همه رَخت و پَختِ خویش ...

.

ای حــافظ ار مــراد مُــیَسَّـر شـدی مــدام ،

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش !...

.

بیت آخر ینی

باش تا بشه!...

چقد قشنگ!... :)