هاتف اصفهانی میگه:
رسیـد یـار و نـدیـدیـم روی یـار ... افـسـوس !
گذشت روز و شبِ ما به انتظار ... افسوس...!
گـذشت عـمر گرانـمایـه در فـراق ... دریـغ ...
نصیبِ غیر شـد آخـر وصالِ یار ... افـسوس !
گـریست عـمری و آخــر ز بـیوفـاییِ چـرخ ،
ندیـد روی تـو را چشـمِ اشکبار ... افسـوس ...
خــزان چـو بـگـذرد ، از پِی بـهار مـیآیــد ...
خزانِ عـمر ندارد ز پِـی بهـار ... افسـوس !...
به خاکِ هاتف مسکین گذشت و گفت آن شوخ
ازیـن جفا کـشِ ناکام ، صد هزار افسـوس ...!
.
خفن!...
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۴۰۵ ساعت 9:54 توسط خودم
|