رسیـد یـار و نـدیـدیـم روی یـار ... افـسـوس !

گذشت روز و شبِ ما به انتظار ... افسوس...!

گـذشت عـمر گرانـمایـه در فـراق ... دریـغ ...

نصیبِ غیر شـد آخـر وصالِ یار ... افـسوس !

گـریست عـمری و آخــر ز بـی‌وفـاییِ چـرخ ،

ندیـد روی تـو را چشـمِ اشکبار ... افسـوس ...

خــزان چـو بـگـذرد ، از پِی بـهار مـی‌آیــد ...

خزانِ عـمر ندارد ز پِـی بهـار ... افسـوس !...

به خاکِ هاتف مسکین گذشت و گفت آن شوخ

ازیـن جفا کـشِ ناکام ، صد هزار افسـوس ...!

.

خفن!...