من میگم:
دل محضِ اطّلاع اگر آه سر دهد ،
او را کسی نمانده بخواهد خبر دهد !...
آنقدر لِه شدم ، که کلامم نمیکشد
از شرحِ واقعه به زبانم اثر دهد ...
از آسمان گریخته خورشید و بختِ بد ،
این شامِ تار دوست ندارد سحر دهد ...
بر قولِ ماندن از سرِ جبر ، اعتبار نیست ...
نخلی که بی سر است ، ندیدم ثمر دهد ...!
او مستِ من نشد که نشد ... بکر ماند و رفت ...
ترسید پیکِ نابِ دلش را هدر دهد ...!
با هفتخطِ رفتهی دیروز مست کرد ،
تا جامِ خود به دستِ همان بیپدر دهد !...
تنها نه او ، که هیچکسی نیست در جهان ،
ارجی به زندگانیِ اهلِ هنر دهد ...
دل کندم از شروع ، پس از ختمِ او ... مگر ،
کوتاه آمدن ضرری مختصر دهد ...!
از واقعیّتش ، به کناری فراریام ...
حاشیه رفتن آخرِ سر ، دردسر دهد !...
ابرازِ عشق ، ترجمهی مرگ میشود
وقتی اناالحق از دلِ منصور سر دهد ...
.
از کتاب "نامشخص"
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:43 توسط خودم
|