دل محضِ اطّلاع اگر آه سر دهد ،

او را کسی نمانده بخواهد خبر دهد !...

آن‌قدر لِه شدم ، که کلامم نمی‌کشد

از شرحِ واقعه به زبانم اثر دهد ...

از آسمان گریخته خورشید و بختِ بد ،

این شامِ تار دوست ندارد سحر دهد ...

بر قولِ ماندن از سرِ جبر ، اعتبار نیست ...

نخلی که بی سر است ، ندیدم ثمر دهد ...!

او مستِ من نشد که نشد ... بکر ماند و رفت ...

ترسید پیکِ نابِ دلش را هدر دهد ...!

با هفت‌خطِ رفته‌ی دیروز مست کرد ،

تا جامِ خود به دستِ همان بی‌پدر دهد !...

تنها نه او ، که هیچکسی نیست در جهان ،

ارجی به زندگانیِ اهلِ هنر دهد ...

دل کندم از شروع ، پس از ختمِ او ... مگر ،

کوتاه آمدن ضرری مختصر دهد ...!

از واقعیّتش ، به کناری فراری‌ام ...

حاشیه رفتن آخرِ سر ، دردسر دهد !...

ابرازِ عشق ، ترجمه‌ی مرگ می‌شود

وقتی اناالحق از دلِ منصور سر دهد ...

.

از کتاب "نامشخص"