صفای اصفهانی میگه:
دل بردی از من به یغما ، ای ترکِ غارتگرِ من ...
دیدی چه آوردی ای دوست ، از دستِ دل بر سرِ من !؟...
.
عشقِ تو در دل نهان شد ... دل زار و تن ، ناتوان شد ...
رفتی چو تیر و کمان شد ، از بارِ غم پیکرِ من ...
.
میسوزم از اشتیاقت ... در آتشم از فراقت ...
کانونِ من ، سینهی من ... سودای من ، آذرِ من ...!
.
من مستِ صهبای باقی ، زان ساتگینِ رواقی ...
فکر تو در بزمِ ساقی ، ذکرِ تو رامشگرِ من ...
.
دل در تَفِ عشق افروخت ... گردون لباسِ سیه دوخت ...
از آتشِ آهِ من سوخت در آسمان ، اخترِ من ...
.
گبر و مسلمان خجل شد ... دل فتنهی آب و گِل شد !...
صد رخنه در مُلکِ دل شد ، ز اندیشهی کافرِ من ...
.
شکرانه کز عشق مستم ... مِیخوارم و مِیپرستم ...!
آموخت درسِ الستم ، استادِ دانشورِ من ...
.
در عشق ، سلطانِ بختم ... در باغِ دولت ، درختم ...
خاکسترِ فقرِ تختم ... خاکِ فنا ، افسرِ من !...
.
اول دلم را صفا داد ... آیینهام را جلا داد ...
آخر به بادِ فنا داد ، عشقِ تو خاکسترِ من ...!
.
بارِ غمِ عشقِ او را ، گردون نیارد تحمل ...
چون میتواند کشیدن ، این پیکرِ لاغرِ من !؟...
.
بله...