دل بردی از من به یغما ، ای ترکِ غارتگرِ من ...

دیدی چه آوردی ای دوست ، از دستِ دل بر سرِ من !؟...

.

عشقِ تو در دل نهان شد ... دل زار و تن ، ناتوان شد ...

رفتی چو تیر و کمان شد ، از بارِ غم پیکرِ من ...

.

می‌سوزم از اشتیاقت ... در آتشم از فراقت ...

کانونِ من ، سینه‌ی من ... سودای من ، آذرِ من ...!

.

من مستِ صهبای باقی ، زان ساتگینِ رواقی ...

فکر تو در بزمِ ساقی ، ذکرِ تو رامشگرِ من ...

.

دل در تَفِ عشق افروخت ... گردون لباسِ سیه دوخت ...

از آتشِ آهِ من سوخت در آسمان ، اخترِ من ...

.

گبر و مسلمان خجل شد ... دل فتنه‌ی آب و گِل شد !...

صد رخنه در مُلکِ دل شد ، ز اندیشه‌ی کافرِ من ...

.

شکرانه کز عشق مستم ... مِی‌خوارم و مِی‌پرستم ...!

آموخت درسِ الستم ، استادِ دانشورِ من ...

.

در عشق ، سلطانِ بختم ... در باغِ دولت ، درختم ...

خاکسترِ فقرِ تختم ... خاکِ فنا ، افسرِ من !...

.

اول دلم را صفا داد ... آیینه‌ام را جلا داد ...

آخر به بادِ فنا داد ، عشقِ تو خاکسترِ من ...!

.

بارِ غمِ عشقِ او را ، گردون نیارد تحمل ...

چون می‌تواند کشیدن ، این پیکرِ لاغرِ من !؟...

.

بله...