عارف قزوینی میگه:
از خونِ جوانانِ وطن ، لاله دمـیده ...
از ماتمِ سروِ قدشان ، سرو خمیده !...
چه کج رفتاری ای چرخ ...
چه بد کرداری ای چـرخ ...
سر کین داری ای چرخ ...!
نه دین داری ، نه آیین داری ای چرخ !...
از ابـرِ کـرم ، خطّهی ری رشکِ ختن شد ...
دلتنگ چو من ، مرغِ قفس بهرِ وطن شد !...
ای مرغِ سحر ! عشق ز پروانه بیاموز ...
کان سـوخته را جـان شد و آواز نیـامد ...!
ایـن مدعــیان در طـلبـش بیخــبـرانـند ...
کآن را که خبر شد ، خبری باز نیامد !...
.
تاریخ...تکرار...!
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم مهر ۱۴۰۱ ساعت 10:30 توسط خودم
|