عبدالجبار کاکایی میگه:
چه در دلِ من ، چه در سرِ تو !...
من از تو رسیدم به باورِ تو ...
تو بودی و من ، به گریه نشستم برابرِ تو ...
به خاطرِ تو به گریه نشستم ... بگو چه کنم …؟
با تو ، شوری در جان ... بی تو ، جانی ویران ...
از این زخمِ پنهان میمیرم …
نامت ، در من باران ... یادت ، در دل طوفان ...!
با تو ، امشب پایان میگیرم …
نه بی تو سکوت ، نه بی تو سخن ...
به یاد تو بودم ، به یاد تو من ...!
ببین غمِ تو ، رسیده به جان و دویده به تن !...
ببین غمِ تو ، رسیده به جانم ... بگو چه کنم ؟…
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر ۱۴۰۱ ساعت 14:30 توسط خودم
|