تــو را بــا غــیــر مــی‌بــیــنــم ، صـــدایـم در نـمـی‌آیــد ...
دلــم مــی‌ســــوزد و کـــاری ز دســــتـم بــر نـــمـی‌آیـد !...
.
نـشـسـتـم ، بـاده خـوردم ، خـون گـریستم ، کنجی افتادم ...
تـــحـمـل مــی‌رود ، امـــا شـــبِ غـــم ســر نــمـی‌آیــد ...!
.
توانم وصفِ جورِ مرگ و صـد دشـوارتـر زان ... لیـک ،
چـه گویـم ، جـورِ هجـرت چـون به گفـتن در نـمی‌آید !؟...
.
چـه سـود از شـرحِ ایـن دیــوانـگی‌ها ، بـی‌قـراری‌هـا ...؟
تـو مَـه ، بـی‌مـهـری و حـرفِ مَـنَـت بـاور نـمـی‌آیـد ؟!...
.
ز دسـت و پای دل ، برگیر این زنجیرِ جـور ای زلـف ...
کــه ایــن دیـوانـه گـر عـاقـل شـود ، دیـگر نـمـی‌آیــد !...
.
دلم در دوری‌ات خون شد ... بیا در اشکِ چشمم بیـن ...!
خـدا را ... از چـه بر مـن رحمـت ای کـافر نـمـی‌آیـد ؟...

.

چرا دنیا اینطوریه؟...