زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را ...
ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را !...
رهِ ماتمسَرای ما ندانم از که میپرسد ،
زمستانی که نشناسد درِ دولت سَرایان را ...!
به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید ،
که لرزانَد تنِ عریانِ بی برگ و نوایان را ...
به کاخِ ظلم ، باران هم که آید سر فرود آرد ...
ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را !...
طبیبِ بیمروّت کِی به بالینِ فقیر آید ،
که کس در بندِ درمان نیست دردِ بیدوایان را ...
به تلخی جان سپردن در صفای اشکِ خود بهتر ،
که حاجت بردن ای آزاده مرد این بیصفایان را ...!
به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود ...
کجا بستند یا رب دستِ آن مشکل گشایان را ؟...
نقابِ آشنا بستند ، کز بیگانگان رستیم ...
چو بازی ختم شد ، بیگانه دیدیم آشنایان را !...
به هر فرمانِ آتش ، عالمی در خاک و خون غلتید ...
خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را !...
به کامِ محتکر ، روزیِ مردم دیدم و گفتم :
که روزی ، سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را ...
به عزّت چون نبخشیدی ، به ذلّت میستانندت ...!
چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را !؟
حریفی با تمسخر گفت : زاری ، شهریارا بس ...
که میگیرند در شهر و دیارِ ما ، گدایان را ...!
.
تاریخِ در گذار،ثباتِ نداشتهی هر دورهای را نشان داده...
بزودی...