روزبه بمانی میگه:

هر دو این زندگی رو سوزوندیم ...

هر دو از ایـن ، خیالمون تختـه ...!

تـو رو شـایـد یـه روز بـخـشیـدم ...

ولـی بـخشـیدنِ خـودم ، سـختـه !...

.

هـمه چـی داشـتیـم و بـد بودیـم ...!

فـکر کـردیم ، ایـن یـه تسـکینـه ...

همه چـی رو به باد دادیـم رفت ...

همـه چـی داشـتن ، بدیش اینه !...

.

واقعا...!

ابزار امتیاز دهی

افشین یداللهی میگه:

همـه دنـیا بخـواد و تـو بـگی نــه ،

نـخواد و تو بگـی آره ، تمومه ...!

همین که اول و آخـر تـو هـسـتی ،

به محتاجِ تو محتاجی ، حرومه ...

.

تــــو هــمـیـشـه هـسـتـی امـا ،

ایــن مــنم که از تــو دورم ...

من که بی خورشیدِ چشمات ،

مـثلِ مـاهِ سـوت و کـورم ...!

.
نمیـخوام وقـتـی تـو هـستی

آدمِ آدمــــــکــــا شــــم ...!

چـرا عـادتـم تـو بـاشـی !؟

میخوام عاشق تو باشم !...

.

تـــــازه فـهـمـیـــدم بـه جـــز تــو،

حـرفِ هیشـکی خوندنی نیست ...

آدمــــا مـــــیــــان و مــــــیــرن ،

هیشکی جز تو موندنی نیست !...

.

مــنو از خــودم رهــا کــن ،

تـا دوبــاره جـون بگــیرم ...

خـستم از ایـن عقلِ خسته ...

من میخوام جنون بگیرم ...!

.

روحش شاد...

ابزار امتیاز دهی

علیرضا آذر میگه:

عـشق یعـنی بغـل کنـم زن را ،

فکرِ زن جای دیگری باشد ...!

عشـق یعـنی زنـی بـغل کُـنَدَم ،

فکرِ من جای دیگری باشد !...

.

درد...

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

از آن منِ دیروزی ، یک لاشه به جا مانده ...

تا ناوکِ طغیان رفـت از چـلّه‌ی طاقـت‌ها !...

.

از مکتـبِ ایـن دنـیـا ، یـک درس فـقـط دیدم :

هــمـراهـیِ آدم‌هـا ، تا مـــرزِ لـیـاقــت‌هــا ...!

.

تک بیتی جدید ازم...

.

بعلاوه،برای دانلود دکلمه‌ی ساعت شنیِ من

کلیک کن...

ابزار امتیاز دهی

حافظ میگه:

چـرخ بر هـم زنـم ، اَر غـیر مـرادم گـردد ...

من نه آنم ، که زبونی کشم از چرخِ فلک !...

.

غزل کامل،توی ادامه حرفم...

ادامه‌ی حرفم

ابزار امتیاز دهی

سعدی میگه:

شـخصـی همـه شب بر سـرِ بیمار گریست ...

چون صبح شد ، او بمُرد و بیمار بزیست ...!

.

کوتاه،مفید و پر مغز...

ابزار امتیاز دهی

علیرضا بدیع میگه:

تو ماهی و من ، ماهیِ این برکه‌ی کاشی ...

انــدوهِ بـزرگی‌سـت زمانـی که نبــاشی …!

.

آه از نـفـسِ پــاکِ تـو و صبـحِ نشـابـور …

از چشـمِ تو و حـجره‌ی فیروزه تراشی !...

.

پلکی بزن ای مخزنِ اسـرار که هر بار ،

فـیـروزه و الـمـاس بـه آفـاق بپـاشـی …!

.

هـــرگـز بــه تـــو دســتم نـــرسـد مــاهِ بــلنـدم !

اندوهِ بزرگی ست… چه باشی ، چه نباشی !...

.

ای بادِ سبک سار …مرا بگذر و بگــــذار …

هشــــدار ، که آرامــشِ ما را نخـــــراشی ...!

.

زیبا...زیبا...زیبا...

ابزار امتیاز دهی

محسن انشایی میگه:

در عــمقِ چشـمِ من ، از این یقین بترس ...

این خانه امن نیست ... از آستین بترس ...!

.

افـعی نـمی‌شوم ... مـن مـار می‌خـورم !...

سیـگار می‌کشم ؟!... سیگار می‌خورم !...

.

بله ...!

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

زخم خوردم که بدانم ، اثرِ مرهم را ...

گاه ، افتادنِ اوجی به زمین ، یعنی رشد !...

درد دارم که بفهمم پس از این ، راه کجاست ...

گریه کردم که بخندم ... و همین ، یعنی رشد ...!

.

تک بیتی از سال پیش...(مخصوص😉)

غمت کم رفیق🙃💖

ابزار امتیاز دهی

یاس میگه:

می‌ترسم و می‌نویسم عذابش نَمونه ...
چرا داد بزنم وقتی شعر حالش معلومه ...؟
اون که سلاحش قلم و سازش زبونه ،
می‌دونه حتی یه فاتح ، با یه “ه” کارش تمومه !...

.
تو ذاتِ جماعتِ بی‌کیفیت اینه که ،
رو حیثیتِ آدما برچسب بکوبه ...!
با همون زبون از حقوقِ بشر بخونه ،
مثلِ اینه که باتلاق رو با لجن بشوره !...

.

عالی...

ابزار امتیاز دهی

احسان افشاری میگه:

تو مثلِ هر زنِ دیگر ، ملال هم داری ...

برای گریه شدن ، احتمال هم داری !...

.

تو هم اسیرِ نخ و سوزنی عزیزِ دلم ...

شبیهِ هر زنِ دیگر ، زنی عزیزدلم !...

.

لباس‌شویی‌ات از پرده‌های مرده پر است ...

اتاقِ کوچکت ، از رختِ سال‌خورده پر است ...

.

به بغض کردنِ بی های های معتقدی ...

و در غروبِ کسالت ، به چای معتقدی ...!

.

به سر بریدنِ بغضی فشرده سرگرمی ...

به آب دادنِ گل‌های مرده سرگرمی ...!

.

به گردگیریِ قلب از غبار مشغولی ...

به رام کردنِ دنیای هار مشغولی ...

.

موظفی که در اندوهِ خود کلافه شوی ...

به خطِ تازه‌ی پیشانی‌ات اضافه شوی ...!

.

سکوت باشی و از چهره‌ها فرار کنی ...

خودت پیاده شوی ، مرگ را سوار کنی!...

.

نفس‌نفس بزنی ریشه در زوال کنی ...

و پشتِ پنجره گنجشکِ مرده چال کنی ...!

.

پریده رنگ ترین صورتِ جهان باشی ...

نفس بریده ترین جای داستان باشی ...!

.

بایستی به طلبکاری از ضریحِ خودت ...

خودت صلیبِ خودت باشی و مسیحِ خودت !...

.

بایستی و غمِ روزمرگی باشی ...

مترسکی وسطِ متنِ زندگی باشی !...

.

بخشی از مثنویِ "مات"...

محشر...

برای شنیدن دکلمه‌ش با صدای احسان افشاری اینجا کلیک کن...

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

تــرس دارم کــه نـــه در حـــدِ تـــوانـم بــتــوانـم

به دلِ وصف کشانم نظرت را ، نه غمت را ...!

تـو ، هـمـان بـیتِ قـشنگی که نـخواهم بنویسم ...

مـی‌سپارم به توانمند تری ، بیش و کمت را !...

.

از تک بیت های قدیمیم...

ابزار امتیاز دهی

سعید صاحب علم میگه:

دنـیا نگو ، که بـر لـبِ گـور ایـسـتـادن اسـت ...
بـر پـرتـگـاهِ رنـجِ شـعـور ایـسـتـادن اســت !...

.
نـای گـریـز و جـای نـشـستـن نـمـانـده اسـت ...
در بزمِ عمر ، شرطِ حضور ، ایستادن است ...

.
مــا کـودکـیـم و طــاقـچـه‌ی عـاشـقی ، بـلنـد ...
تنـها امـیـد ، روی غـرور ایـسـتـادن اسـت ...!
.

در جـبـرِ عـشـق ، داعــیـه‌ی حـفـظِ اخـتـیـار ،
بـا ظـرفِ یـخ کـنارِ تـنور ایـستـادن اسـت !...
.

ای صـخره‌ی شکسته ! گلایـه نکن به موج ...
برخیز ! کارِ سنگِ صبور ، ایستادن است ...
.

از دور زل بـــزن بــه رقـیـبــت کــنـار او ...
گاهی تمامِ عـشق ، به دور ایستـادن است !...

.

تلخ...زهرمار...

ابزار امتیاز دهی

علیرضا آذر میگه:

بــتـرس از شــبـی کــه مـقـابـل نـشـیـنـی ...

کـه دنـیا ، رَه و رسـمِ گِردَش چنین است ...

زمـیـنـی کـه مـن مـی‌شـنـاسـم ، سـر آخـر ،

به هم می‌رساند ... شگردش چنین است !...

.

بله...

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

فکر کن شب برسـد ، غـم برسـد ، امّـا تـو ،...

هـمه بـاشـند در این لـحظه ولی تنـها تو ،...!

.

فکـر کـن دلـخوشی‌ام بـاشـی و دنـیا گویـد

که قرار است در این بُرهه‌ی خوش ، فردا تو ،...!

.

فـکر کن گـرم بــه آغـوشِ تــو در بهمنـم و

نـاگـهان در حــملاتِ نــفـسِ سـرما تـو ،...

.

فـکر کن این همه بی نقص و عزیـزت خواندم ،

گرچه بوده‌ست از امـثالِ تـو ، یک دنیـا تو !...

.

باز وابـسته بـه عـهدی کـه نـبستی مـاندم ،

فقط از فـکرِ شـبی صـبح رسـاندن با تـو ...!

.

هستی و حیف که مانده‌ست از اینجا که مـنم ،

راهِ بسـیار و پر از زحـمت و ماتـم تـا تــو ...

.

تو بگو ... عاشق اگر نیستـم از چـشمِ دلـت ،

پـس چـرا کلِ نگاهـم شده از رؤیـا ، تـو !؟...

.

حــکمِ بیمـاریِ احسـاس به مـا تا کـه رسـید ،

آن که بود از تبِ غم سوخت ؟ بگو ! من یا تـو !؟...

.

بگـذریم ... عـشق هـمین است ... بیا مثلِ قدیم ،

بـغضِ مـجنـون شـوم و دردسـرِ لـیـلا ، تـو ...!

.

از کتاب "نامشخص"...

ابزار امتیاز دهی

کتاب "گریه‌های امپراطور"

نظرم راجع بهش ، توی ادامه‌ی حرفم...

ادامه‌ی حرفم

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

از تـو ، چیزی جـز خودت هرگز نمی‌خواهم عزیزم ...

عـاشـقی کـن مـثلِ مـن ... دیـوانـگی کـن گـاه‌گـاهی ...!

حال خود دانی و قلبت ، از هر آن راهی که خواهی ...

گـاهی از روی تـرحّـم ، گـاهی عـمداً ... اشـتباهی !...

.

از تک بیت های قدیمی من...

ابزار امتیاز دهی

افشین یداللهی میگه:

کـوچه وقتـی که نبـاشی ، رگِ خشـکیده‌ی شـهره !...

مـاه تـو گـوشِ خـونه گفته ، دیگه با پنجره قهـره ...!

.

سـقفِ دلـبستگی بـی تـو ، واسـه مـن سـایه نـداره ...

دلـم از روزی کـه رفـتی ، دیگـه همسـایه نـداره ...!

.

تـو پـیِ کـدوم ستـاره ، پـشتِ ابـرا خـونه کـردی ؟...

رفتی و چـیزی نگفتی ... گریه رو بهونه کردی ...!

.

مـن سـؤالِ سـاده‌ی تـو ، تـو جــوابِ مـشکلِ من !...

ردّ پـای رفــتــنِ تــو ، روی صــحـرای دلِ مــن ...

.

وقـتـی آسـمـونِ شـبـهـام ، زیــر سـایــه‌ی چـشـاتـه ،

وقـتـی حـتّـی ایـن تـرانـه ، رنـگِ غـربـتِ صـداته ،

.

نـمـیـذارم ایـن دو راهـی ، ســرِ راهِ مــا بـشـیـنـه ...

نـمـیـذارم ایـن جـدایـی ، رنـگِ فـردا رو بـبیــنـه ...

.

شـبو بـا فـانوسِ اشـکـت ، می‌بـرم بـه روشـنایی ...

بـا تــو مـی‌رســم دوبــاره بــه طـلـوعِ آشـنـایــی ...

.

میدونم هرجا که باشی ، دلِ تو اهلِ همین‌جاست ...

واسـه‌ی مـن و تـو اینـجا ، اوّل و آخـرِ دنیاست ...!

.

خدایش بیامرزد...

ابزار امتیاز دهی

سعدی میگه:

ای یــارِ جــفـا کـــرده‌ی پـــیـوند بـــریـده !...

ایــن بــود وفــاداری و عــهـدِ تــو نــدیــده ...

.

در کوی تو معروفم و از روی تو محروم ...

گـرگِ دهــن آلــوده‌ی یــوســف نــدریـده !...

.

مـا هـیـچ نـدیـدیـم و هـمـه شـهـر بـگـفـتـنـد ،

افـسـانـه‌ی مـجـنـونِ بـه لــیـلـی نـرســیـده ...

.

در خـواب ، گـزیـده لـبِ شـیـریـنِ گـل انـدام

از خـواب نـبـاشـد ، مـگر انگشتِ گزیده !...

.

بـس در طـلبـت کوشـشِ بـی‌فـایـده کـردیـم ،

چـون طـفلِ دوان در پیِ گنجشکِ پریده !...

.

مـرغِ دلِ صـاحب نـظـران صـید نـکردی ،

الّا بـه کــمـان مـهـره‌ی ابـروی خـمـیـده ...

.

مِیلت به چه ماند ؟ به خرامیدنِ طاووس ...

غـمزت ، به نـگَه کـردنِ آهـوی رمـیده !...

.

گر پـای به در مـی‌نهم از نـقطه‌ی شـیراز ،

ره نیست ... تو پیرامُنِ من حلقه کشیده !...

.

با دسـتِ بـلورینِ تـو ، پـنجه نـتوان کرد ...

رفـتــیـم ، دعــا گـفـتـه و دشـنام شـنیـده ...!

.

روی تــو مــبـیـنـاد دگـر دیـده‌ی سـعـدی ...

گـر دیده به کس بـاز کند ، روی تو دیده ...

.

بله...

ابزار امتیاز دهی

محمدعلی بهمنی میگه:

در این زمانه‌ی بی های و هوی لال پرست ،
خوشا به حـالِ کلاغانِ قیل و قال پرسـت !...

.

چـگونه شـرح دهـم لـحظه لـحظـه‌ی خـود را
بـرای ایـن هـمـه نـا بـاورِ خـیال پـرست ؟...

.

بـه شـب نـشیـنیِ خـرچنگ‌هـای مـردابـی ،
چـگونه رقص کـند ماهیِ زلال پرست ...؟

.

رسـیده‌هـا چـه غـریـب و نـچیده مـی‌افـتند ،
به پای هرزه علف‌های باغِ کال پرست !...
.
رسیده‌ام به کمالی که جز انالحق نیست !
کمـالِ دار ، بـرای مـنِ کمال پـرست ...!

.

هنوز زنده‌ام و زنده بودنـم خاری است ،
به تنگ چشمیِ نامردمِ زوال پرست !...

.

محشر...محشر...

ابزار امتیاز دهی

فاضل نظری میگه:

گــرچـه چـشـمانِ تـو جـز از پـیِ زیـبایـی نـیست ،
دل بـکـن ! آیـنـه ایـن قـدر تـمـاشـایـی نـیـسـت !...
.
حــــاصــلِ خــیـره در آیــــیــنــه شــــدن‌هــــا آیـــا
دو بــرابـر شــدنِ غـصّـه‌ی تـنـهایـی نـیســت ...؟!
.
بـی‌ســـبـب تــا لــبِ دریـا مـــکـشـان قـــایـق را ...
قـایـقـت را بِـشِـکن ...! روحِ تو دریایی نـیست !...
.
آهِ در آیـــنــه ، تـــنـهـا کــدرت خــواهــد کــرد ...
آه ! دیـگـر دمـت ای دوسـت مسـیحـایی نـیست ...
.
آن‌که یک عمر به شوقِ تو در این کوچه نشست ،
حـال وقـتـی بـه لـبِ پـنـجـره مـی‌آیی ، نـیست !...
.
خــواســتـم بـا غــمِ عـشـقـش بـنـویـسـم شـعـری ،
گـفت : هـر خـواستنی ، عـینِ تـوانایی نـیست ...!

.

و باز هم اسطوره‌ای از اسطوره...

(مرسی از سحرِ شاعر و هنرمندِ عزیز بابت ارسالش💜🌸)

ابزار امتیاز دهی

فاضل نظری میگه:

چه غم ، وقتی جهان از عشق نامی تازه می‌گیرد ؟...

از این بی‌آبرویی ، نامِ ما آوازه می‌گیرد !...

.

من از خوش باوری ، در پیله‌ی خود فکرمی‌کردم ،

خدا دارد فقط صبرِ مرا اندازه می‌گیرد ...!

.

به روی ما به شرطِ بندگی درمی‌گشاید عشق ...

عجب داروغه‌ای !... باجِ سرِ دروازه می‌گیرد ...!

.

چرا ای مرگ میخندی ...؟ نه می‌خوانی ، نه می‌بندی ،

کتابی را که از خونِ جگرشیرازه می‌گیرد ...

.

ملال آور تر از تکرارِ رنجی نیست درعالم ...

نخستین روزِ خلقت ، غنچه را خمیازه می‌گیرد !...

.

استادِ اسلوب معادله در اشعار کلاسیک امروزی...

شاهد،بیت آخر...!

ابزار امتیاز دهی

روزبه بمانی میگه:

مـن از وقــتی تـورو دیـدم ،

زمان یک ثانیه‌م نگذشت ...

مـگـه مـیـشـه تــو رو دیـد و

بـه قـبلِ دیدنت برگشت !؟...

.

میشه!؟ :)

ابزار امتیاز دهی

شهریار میگه:

یا رب مباد کز پا ، جانانِ من بیفتد ...

درد و بلای او کاش ، بر جانِ من بیفتد !...

.

من چون ز پا بیفتم ، درمانِ دردِ من اوست ...

درد آن بوَد که از پا ، درمانِ من بیفتد ...!

.

یک عمر گریه کردم ، ای آسمان ! روا نیست ...

دردانه‌ام ز چشمِ گریانِ من بیفتد ...

.

ماهم به انتقامِ ظلمی که کرده با من ،

ترسم به دردِ عشق و هجرانِ من بیفتد !...

.

از گوهرِ مرادم ، چشمِ امید بسته‌ست ...

این اشک نیست کاندر دامانِ من بیفتد ...

.

من خود به سر ندارم دیگر هوای سامان ...

گردون کجا به فکرِ سامانِ من بیفتد !؟...

.

خواهد شد از ندامت ، دیوانه ... شهریارا

گر آن پری به دستش ، دیوانِ من بیفتد ...

.

همین اندازه لطیف و محزون...

ابزار امتیاز دهی

صفای اصفهانی میگه:

دل بردی از من به یغما ، ای ترکِ غارتگرِ من ...

دیدی چه آوردی ای دوست ، از دستِ دل بر سرِ من !؟...

.

عشقِ تو در دل نهان شد ... دل زار و تن ، ناتوان شد ...

رفتی چو تیر و کمان شد ، از بارِ غم پیکرِ من ...

.

می‌سوزم از اشتیاقت ... در آتشم از فراقت ...

کانونِ من ، سینه‌ی من ... سودای من ، آذرِ من ...!

.

من مستِ صهبای باقی ، زان ساتگینِ رواقی ...

فکر تو در بزمِ ساقی ، ذکرِ تو رامشگرِ من ...

.

دل در تَفِ عشق افروخت ... گردون لباسِ سیه دوخت ...

از آتشِ آهِ من سوخت در آسمان ، اخترِ من ...

.

گبر و مسلمان خجل شد ... دل فتنه‌ی آب و گِل شد !...

صد رخنه در مُلکِ دل شد ، ز اندیشه‌ی کافرِ من ...

.

شکرانه کز عشق مستم ... مِی‌خوارم و مِی‌پرستم ...!

آموخت درسِ الستم ، استادِ دانشورِ من ...

.

در عشق ، سلطانِ بختم ... در باغِ دولت ، درختم ...

خاکسترِ فقرِ تختم ... خاکِ فنا ، افسرِ من !...

.

اول دلم را صفا داد ... آیینه‌ام را جلا داد ...

آخر به بادِ فنا داد ، عشقِ تو خاکسترِ من ...!

.

بارِ غمِ عشقِ او را ، گردون نیارد تحمل ...

چون می‌تواند کشیدن ، این پیکرِ لاغرِ من !؟...

.

بله...

ابزار امتیاز دهی

من میگم:

آدم تویی ، که هرزه‌ی حوّا نمی‌شوی ...

درگـیرِ سـیب‌هـای مـبـادا نمی‌شـوی ...!

.

از اوجِ ارتــفـاعِ هــبـوطـم بــرای تــو ،

راهـیِ پـرتـگـاهِ تـمـاشـا نـمـی‌شـوی !...

.

فـکری بـه فـتنه‌هـای یـهودا نمـی‌کنی ...

انـدوهگـینِ مـرگِ مـسیحا نـمی‌شوی ...

.

هـم زهـرِ انـتـظـار به یـعـقوب داده‌ای ،

هـم الـتـیامِ بـغـضِ زلیـخا نـمی‌شـوی ...

.

می‌پـرسم از چـگونه فـراموش کردنم ،

سرگـرمِ دردهـای مـعـمّا نـمی‌شـوی ...

.

ای رودِ در خیالِ رسـیدن به بی‌کران ،

با رفـتنِ مـدام ، کـه دریا نمی‌شوی !...

.

پـای تو ، از هـجومِ سـخن لال مُـردم و

شرمنده‌ی سکوتِ غزل‌ها نمی‌شوی ...

.

دیدی که هر چه وعده‌ی برگشت میدهی ،

در جایگاهِ عهد و عمل جا نمی‌شوی !؟...

.

گفتی شبِ تولّدِ خود می‌رسی ... ببین !

پاییز می‌رسد ... و تو پیدا نمی‌شوی ...

.

غزلی جدیده ...

ابزار امتیاز دهی

حسین زحمتکش میگه:

تو خواهی رفت ... دیگر حرفِ چندانی نمی‌ماند ...

چه باید گفت با آن کس که می دانی نمی‌ماند ...!؟

بمان و فرصتِ قدری تماشا را مگیر از ما ...

تو تا آبی بنوشانی به من ، جانی نمی‌ماند …

برایم قابلِ درک است اگر چشمت به راهم نیست ...

برای اهلِ دریا ، شوقِ بارانی نمی‌ماند !...

همین امروز داغی بر دلم بنشان که در پیری ،

برای غصّه خوردن نیز دندانی نمی‌ماند !...

اگر دستم به ناحق رفته در زلف تو ، معذورم !

برای دست‌های تنگ ، ایمانی نمی‌ماند …

اگر اینگونه خلقی چنگ خواهد زد به دامانت ،

به ما وقتی بیفتد دور ، دامانی نمی‌ماند ...!

بخوان از چشم‌های لالِ من ، امروز شعرم را ...

که فردا از منِ دیوانه ، دیوانی نمی‌ماند ...

.

بله...

ابزار امتیاز دهی

بیداد خراسانی گفت:

گیرم گلابِ نابِ شما اصلِ قمصر است ،
اما چه سود ؟ حاصل گل‌های پرپر است ...!
شرم از نگاهِ بلبل بی‌دل نمی‌کنید ،
کز هجرِ گل ، نوای فغانش به حنجر است ؟! ...
از آن زمان که آیینه‌گردانِ شب شُدید ،
آیینه‌ی دل ، از دَم دوران مکدر است ...
فردایتان چکیده‌ی امروزِ زندگی است ،
امروزتان ، طلیعه‌ی فردای محشر است !...
وقتی که تیغِ کینه سرِ عشق را برید ،
وقتی حدیثِ درد برایم مکرر است ،
وقتی ز چنگِ شومِ زمان ، مرگ می‌چکد ،
وقتی دلِ سیاهِ زمین جای گوهر است ،
وقتی بهار، وصله‌ی ناجورِ فصل‌هاست ،
وقتی تبر، مدافعِ حقِ صنوبر است ،
وقتی به دادگاهِ عدالت ، طناب دار
بر صدر می‌نشیند و قاضی و داور است ،
وقتی طراوتِ چمن از اشکِ ابرهاست ،
وقتی که نقشِ خون به دلِ ما مُصور است ،
وقتی که نوح ، کشتیِ خود را به خون نشاند ،
وقتی که مار، معجزه‌ی یک پیمبر است ،
وقتی که برخلافِ تمام فسانه‌ها ،
امروز، شعله، مسلخِ سرخِ سمندر است ،
از من مخواه شعرِ تر، ای بی‌خبر ز درد ...
شعری که خون از آن نچکد ، ننگِ دفتر است !...
ما با زبانِ سرخ و سرِ سبز آمدیم ...
تیغِ زبان ، بُرنده‌تر از تیغِ خنجر است !...
این تخته‌پاره‌ها که به آن چنگ می‌زنید ،
ته‌مانده‌های زورقِ بر خون شناور است ...
حرصِ جهان مزن ، که در این عهدِ بی‌ثبات
روزِ نخست، موعدِ مرگت مقرر است !...
هرگز حدیثِ درد به پایان نمی‌رسد ،
گرچه خطابه‌ی غزلم رو به آخر است ...
اما هوای شورِ رجز در قلم گرفت ...
سردارِ مثنوی به کفِ خود ، عَلَم گرفت !
در عرصه‌ی ستیز، رجزخوانِ حق شدم ...
بر فرقِ شامِ تیره ، عمودِ فلق شدم ...
مغموم و دل‌شکسته و رنجور و خسته‌ام ...
در ژرفنای دردِ عمیقی نشسته‌ام ...
پاییزِ بی‌کسی نفسم را گرفته است ...
بغضی گلوگهِ جَرسم را گرفته است ...
دیگر بس است هرچه دوپهلو سروده‌ام !
من ریزه‌خوارِ سفره‌ی ناکس نبوده‌ام !
من وامدارِ حکمتِ اسرارم ای عزیز...!
من در طریقِ حیدرِ کرّارم ای عزیز!...
من از دیارِ بیهقم ، از نسلِ سربه‌دار ...
شمشیرِ آب‌دیده‌ی میدانِ کارزار ...
ای بیستونِ فاجعه ! فرهاد می‌شوم !...
قبضه به دست ، تیشه‌ی فریاد می‌شوم ...
تا بر زنم به کوه ، سکوت و فغان کنم ...
رازی هزار ، از پسِ پرده عیان کنم ...
دادی چنان کشم که جهان را خبر شود !
گوشِ فلک ز ناله‌ی «بیداد» ، کر شود ...!
در شهر ، هرچه می‌نگرم غیرِ درد نیست ...
حتی به شاخِ خشکِ دلم ، برگِ زرد نیست !...
اینجا نفس به حنجره انکار می‌شود ...
با صد زبان ، به کفرِ من اقرار می‌شود !...
با هر اذانِ صبح به گلدسته‌های شهر ،
هر روز دیوِ فاجعه بیدار می‌شود ...
اینجا ز خوفِ خشمِ خدا در دل زمین ،
دیوارِ خانه روی تو آوار می‌شود ...
با ازدحامِ این همه شمشیرِ تشنه‌لب ،
هر روز ، روز واقعه تکرار می‌شود !...
آخر چگونه زار نگریَم برای عشق ؟...
وقتی نبود آنچه که دیدم سزای عشق؟!...
دیدم در انزوای خزان ، باغِ عشق را ..
دیدم به قلبِ خونِ غزل ، داغِ عشق را ...
دیدم به حکمِ خار ، به گل‌ها کتک زدند !...
مهرِ سکوت بر دهنِ قاصدک زدند ...!
دیدم لگد به ساقه‌ی امید می‌زنند ...
شلاقِ شب ، به گُرده‌ی خورشید می‌زنند ...
دیدم که گرگ ، برّه‌ی ما را دریده است ...
دیدم خروس ، دهکده را سر بریده است !...
دیدم «هُبَل» به جای خدا تکیه کرده بود ...!
دیدم دوباره رونقِ بازارِ برده بود ...
دیدم خدا به غربتِ خود ، زار می‌گریست ...
در سوگِ دین ، به پهنه‌ی رخسار می‌گریست !...
دیدم هر آنچه دیدنش اندوه و ماتم است ...
«باز این چه شورش است که در خلق عالَم است؟!»
از بس سرودم و نشنیدید ، خسته‌ام ...
من از نگاهِ سردِ شما ، دل‌شکسته‌ام ...
ای از تبارِ هرچه سیاهی ، سرشت‌تان !
رنگِ جهنم است تمامِ بهشت‌تان !...
شمشیرهای کهنه‌ی خود را رها کنید ...
از ذوالفقار شاهِ ولایت حیا کنید !...
بی‌شک اگر که تیغِ شما ذوالفقار بود ،
هر چهار فصل سال ، همیشه بهار بود ...!
اما به حکمِ سفسطه ، بیداد کرده‌اید ...
ابلیس را ز اشکِ خدا شاد کرده‌اید !...
مَردم! در این سراچه به‌جز بادِ سرد نیست ...
هرکس که لاف مردیِ خود زد که مرد نیست !...
مردم !... حدیثِ خوردنِ شرم و قیِ حیاست ...!
صحبت ز هتکِ حرمتِ والای کبریاست ...
مردم ...! خدا نکرده مگر کور گشته‌اید؟!...
یا از اصالتِ خودتان دور گشته‌اید ...؟!
تا کِی برای لقمه‌ی نان ، بندگی کنید ...؟!
تا کِی به زیرِ منّت‌شان زندگی کنید ...؟!
اشعارِ صیقلی‌شده تقدیمِ کس نکن ...!
گل را فدای رویشِ خاشاک و خس نکن !...
دل را اسیرِ دلبرِ مشکوک کرده‌ای ...!
دُرّ دَری نثارِ رهِ خوک کرده‌ای ...!
آزاده باش هرچه که هستی عزیزِ من !...
حتی اگر که بت بپرستی عزیز من ...!
اینان که از قبیله‌ی شومِ سیاهی‌اند ،
بیرق به دستِ شامِ غریبِ تباهی‌اند ...
گویند این عجوزه‌ی شب ، راه چاره است ...!
آبستنِ سپیده‌ی صبحی دوباره است ...!
ای خلق ! این عجوزه‌ی شب ، پا به ماه نیست ...!
آبستنِ سپیده‌ی صبحِ پگاه نیست ...!
مردم! به سِحر و شعبده در خواب رفته‌اید ...
در این کویرِ تشنه ، پیِ آب رفته‌اید ...
تا کِی در انتظارِ مسیحی دوباره‌اید ...؟!
در جستجوی نورِ کدامین ستاره‌اید ؟!...
مردم ! برای هیبت‌مان آبرو نماند ...
فریادِ دادخواهی‌مان در گلو نماند ...
اینان تمامِ هستی ما را گرفته‌اند !...
شور و نشاط و مستیِ ما را گرفته‌اند ...
در موج‌خیزِ حادثه ، کشتی شکسته است ...
در ما غمی به وسعتِ دریا نشسته است ...
در زیرِ بارِ غصّه ، رمق ناله می‌کند ...
از حجمِ این سروده ، ورق ناله می‌کند !...
اندوهِ این حدیث ، دلم را به خون کشید ...
عقلِ مرا دوباره به طرْفِ جنون کشید ...
«هَل مِنْ مبارز» از بُنِ دندان برآورم ...!
رخشِ غزل دوباره به جولان درآورم !...
برخیز تا به حرمتِ قرآن ، دعا کنیم !...
از عمقِ جان ، خدای جهان را صدا کنیم ...
با ازدحامِ این همه بت در حریمِ حق ،
فکری به حالِ غربتِ دینِ خدا کنیم ...
در سوگِ صبح ، همدمِ مرغِ سحر شویم...
در صبرِ غم ، به سروِ بلند اقتدا کنیم ...
باید دوباره قبله‌ی خود را عوض کنیم ...
با خشتِ عشق ، کعبه‌ای از نو بنا کنیم !...
جای طواف و سجده برای فریبِ خلق ،
یک کارِ خیر ، محضِ رضای خدا کنیم ...!
در انتهای کوچه بن‌بستِ حسرتیم ...
باید که فکرِ عاقبت ، از ابتدا کنیم ...
با این یقین که از پسِ یلدا سحر شود ،
برخیز تا به حرمتِ قرآن دعا کنیم ...

.

برخیز تا به حرمت قرآن دعا کنیم رفیق...

ابزار امتیاز دهی

حسین صفا میگه:

این بچه لاک‌پشتِ نگون‌بخت ، سال‌هاست

از تـخم در مـی‌آید و سـوی تـو می‌دود ...

امــا مــقـدّر اســت کــه در آخـریـن قـدم ،

یـعنی در آسـتانه‌ی دریـا ، دَمَـر شـود !...

.

بله...

ابزار امتیاز دهی

شهریار میگه:

زمستان پوستین افزود بر تن ، کدخدایان را ...

ولیکن پوست خواهد کند ما یک لا قبایان را !...

رهِ ماتم‌سَرای ما ندانم از که می‌پرسد ،

زمستانی که نشناسد درِ دولت سَرایان را ...!

به دوش از برف بالاپوش خز ارباب می آید ،

که لرزانَد تنِ عریانِ بی برگ و نوایان را ...

به کاخِ ظلم ، باران هم که آید سر فرود آرد ...

ولیکن خانه بر سر کوفتن داند گدایان را !...

طبیبِ بی‌مروّت کِی به بالینِ فقیر آید ،

که کس در بندِ درمان نیست دردِ بی‌دوایان را ...

به تلخی جان سپردن در صفای اشکِ خود بهتر ،

که حاجت بردن ای آزاده مرد این بی‌صفایان را ...!

به هر کس مشکلی بردیم و از کس مشکلی نگشود ...

کجا بستند یا رب دستِ آن مشکل گشایان را ؟...

نقابِ آشنا بستند ، کز بیگانگان رستیم ...

چو بازی ختم شد ، بیگانه دیدیم آشنایان را !...

به هر فرمانِ آتش ، عالمی در خاک و خون غلتید ...

خدا ویران گذارد کاخ این فرمانروایان را !...

به کامِ محتکر ، روزیِ مردم دیدم و گفتم :

که روزی ، سفره خواهد شد شکم این اژدهایان را ...

به عزّت چون نبخشیدی ، به ذلّت می‌ستانندت ...!

چرا عاقل نیندیشد هم از آغاز ، پایان را !؟

حریفی با تمسخر گفت : زاری ، شهریارا بس ...

که می‌گیرند در شهر و دیارِ ما ، گدایان را ...!

.

تاریخِ در گذار،ثباتِ نداشته‌ی هر دوره‌ای را نشان داده...

بزودی...

ابزار امتیاز دهی